وقتی قدرت عریان، نشانهی ضعف ساختاری میشود
دستگیری نیکولاس مادورو، رئیسجمهور ونزوئلا، توسط نیروهای ویژه ایالات متحده در سوم ژانویه ۲۰۲۶، در نگاه نخست میتواند بهعنوان نمایشی خیرهکننده از قدرت نظامی آمریکا تلقی شود؛ عملیاتی برقآسا، کمهزینه برای واشنگتن، و بدون تلفات انسانی در میان نیروهای آمریکایی. اما همانگونه که مقالهی اخیر نشریهی فارن افرز بهدرستی نشان میدهد، این رویداد را نمیتوان صرفاً در قالب یک «موفقیت امنیتی» یا «پیروزی ژئوپولیتیکی» تحلیل کرد. این رخداد بیش از هر چیز، نشانهای است از بحران نظم بینالمللی، فرسایش مشروعیت هژمونیک آمریکا، و ورود جهان به یک بزنگاه تاریخی.
ویل فریمن، نویسندهی مقاله و عضو شورای روابط خارجی آمریکا، اگرچه با زبانی محتاط و تحلیلی مینویسد، اما در لایههای زیرین متن، تصویری عمیقاً نگرانکننده از وضعیت قدرت ایالات متحده ترسیم میکند: قدرتی که هنوز قادر به اعمال زور است، اما هرچه بیشتر از ابزارهای نهادی، حقوقی و مشروعیتساز خود فاصله میگیرد.
عملیات نظامی بهجای سیاست: کنار گذاشتن نظم مبتنی بر قانون
یکی از صریحترین و مهمترین جملات مقاله در همان بخشهای ابتدایی آمده است؛ جایی که نویسنده اقدام آمریکا را چنین توصیف میکند: «این عملیات نمایشی چشمگیر از تمایل دونالد ترامپ برای کنار گذاشتن آنچه از نظم بینالمللی مبتنی بر قانون باقی مانده و استفاده از نیروی نظامی برای اعمال سلطه ایالات متحده بر نیمکره غربی بود.»
این جمله، فراتر از یک توصیف ساده، حاوی یک نقد بنیادین است. نظم بینالمللی مبتنی بر قانون (نظمی که پس از جنگ جهانی دوم و با محوریت ایالات متحده شکل گرفت) قرار بود جایگزین منطق زور عریان شود. اما اکنون، همان قدرتی که معمار این نظم بود، خود بهصراحت آن را کنار میگذارد.
در این معنا، دستگیری مادورو نه نشانهی اقتدار پایدار، بلکه علامتی از فرسایش نظم هژمونیک است. زیرا هژمونی، صرفاً به توان نظامی وابسته نیست؛ بلکه نیازمند مشروعیت، اجماع و پذیرش داوطلبانهی قواعد است. وقتی این عناصر تضعیف میشوند، زور جای آنها را میگیرد و این دقیقاً همان نقطهای است که افول آغاز میشود.
حذف فرد، بقای ساختار
یکی از محوریترین استدلالهای مقاله این است که ایالات متحده، برخلاف ادعاهای رایج دربارهی «تغییر رژیم»، در عمل تنها یک فرد را حذف کرده و ساختار قدرت را حفظ کرده است. فریمن مینویسد: «ترامپ رژیم مادورو را تا حد زیادی دستنخورده باقی گذاشته و دلسی رودریگز، معاون رئیسجمهور مادورو، را بهعنوان رئیسجمهور موقت به رسمیت شناخته است.»
این تصمیم، حامل پیامی روشن است: هدف واشنگتن، دموکراتیزهکردن ونزوئلا یا پاسخ به مطالبات مردمی نبوده، بلکه مدیریت کنترلشدهی یک رژیم مطلوبتر بوده است. این برداشت با واکنش جامعهی ونزوئلا نیز همخوانی دارد؛ جامعهای که بهگفتهی مقاله: «ساکت مانده است… زیرا اکثر مردم متوجه شدهاند که ممکن است واقعاً تغییر چندانی رخ نداده باشد».
این سکوت، نشانهی بیتفاوتی نیست؛ بلکه بازتاب تجربهی تاریخی مداخلات خارجی است که غالباً به جابهجایی نخبگان منجر شدهاند، نه به تغییرات ساختاری.
اهداف واقعی واشنگتن: نفت، مهاجرت، و مهار رقبا
مقاله بهروشنی نشان میدهد که خواستههای دولت ترامپ از ونزوئلای پس از مادورو، محدود، عملگرایانه و عاری از هرگونه آرمانگرایی دموکراتیک است. فریمن مینویسد: «یک احتمال این است که این خواستهها محدود باشند: باز کردن ذخایر نفتی ونزوئلا به روی کنترل و سرمایهگذاری بلندمدت ایالات متحده… و وادار کردن کاراکاس به پذیرش تعداد بیشتری از اخراجیها.»
خود ترامپ نیز، به اذعان مقاله، «علاقهی کمی به احیای دموکراسی ونزوئلا نشان داده است». حتی رهبر مخالفان ونزوئلا، ماریا کورینا ماچادو، در سخنان او به حاشیه رانده میشود. این رویکرد، نماد زوال روایت اخلاقی سیاست خارجی آمریکا است؛ روایتی که زمانی با مفاهیمی چون آزادی، حقوق بشر و دموکراسی مشروعیت مییافت.
قدرتی که میزند، اما نمیسازد
شاید مهمترین جملهی مقاله (از منظر تحلیل افول قدرت آمریکا) این باشد: «ناتوانی در تغییر اساسی ونزوئلا ممکن است در نهایت محدودیتهای قدرت آمریکا را آشکار کند.»
این جمله، اعترافی کمسابقه است. آمریکا هنوز میتواند حمله کند، تهدید کند و رهبران را حذف کند؛ اما توانایی شکلدادن به نتایج پایدار سیاسی را از دست داده است. این همان وضعیتی است که نظریهپردازان روابط بینالملل آن را نشانهی افول هژمونها میدانند: قدرت سخت باقی میماند، اما قدرت هنجاری و ساختاری فرسوده میشود.
اثر دومینویی: کوبا، کلمبیا و فراتر از آن
مقاله نشان میدهد که پیامدهای این اقدام، فراتر از ونزوئلا گسترش مییابد. بهویژه، کوبا بهعنوان متحد استراتژیک مادورو، در معرض فشار شدید قرار میگیرد. فریمن توضیح میدهد که قطع نفت ونزوئلا میتواند شبکهی برق کوبا را به مرز فروپاشی بکشاند و اعتراضاتی گستردهتر از سال ۲۰۲۱ رقم بزند.
اما حتی در اینجا نیز، مقاله تأکید میکند که سقوط رژیم کوبا تضمینشده نیست. بهعبارت دیگر، آمریکا میتواند بیثبات کند، اما نمیتواند آینده را کنترل کند. همین الگو در مورد کلمبیا نیز مطرح میشود؛ جایی که ترامپ تهدید به مداخله نظامی کرده، اما هزینهها و پیامدهای آن نامشخص است.
واکنش منطقهای: سکوت، اما نه تبعیت
در نگاه نخست، سکوت نسبی دولتهای آمریکای لاتین ممکن است بهعنوان نشانهای از تسلط واشنگتن تفسیر شود. اما مقاله هشدار میدهد که این سکوت، اغلب با فاصلهگیری راهبردی همراه است. فریمن مینویسد: « کشورهای آمریکای لاتین… ممکن است سعی کنند روابط اقتصادی و امنیتی خود را متنوعتر کنند تا کمتر در معرض واشنگتن قاطع و پرتوقع قرار گیرند.»
این روند (تقویت روابط با چین، اروپا و دیگر بازیگران) دقیقاً همان واکنشی است که در دورههای افول هژمونیک مشاهده میشود. کشورها هنوز از قدرت مسلط واهمه دارند، اما آیندهی خود را به آن گره نمیزنند.
جهان در حال گذار
در جمعبندی، مقالهی فارن افرز تصویری دوگانه از ایالات متحده ارائه میدهد: از یک سو، قدرتی که هنوز قادر به اعمال زور است؛ و از سوی دیگر، بازیگری که برای حفظ نفوذ خود ناچار است قواعدی را نقض کند که زمانی منبع اصلی مشروعیتش بودند. به همین دلیل است که نویسنده با احتیاط اما معنادار نتیجه میگیرد: «مشخص نیست که آیا مداخله ترامپ… به گواهی بر قدرت آمریکا تبدیل خواهد شد یا محدودیتهای آن را آشکار میکند و در نهایت به فرسایش آن کمک خواهد کرد.»
دستگیری مادورو را میتوان نماد لحظهای تاریخی دانست: لحظهای که در آن نظم قدیم هنوز فرو نریخته، اما دیگر کار نمیکند. آمریکا همچنان میتواند ضربه بزند، اما دیگر نمیتواند نظم بسازد. و جهانی که این رفتارها را مشاهده میکند، بهتدریج خود را برای نظمی جدید آماده میکند.
در این معنا، اقدام واشنگتن علیه ونزوئلا نه اعلام بازگشت هژمونی، بلکه نشانهی اضطراب یک قدرت در حال افول است؛ قدرتی که بیش از هر زمان دیگری مجبور شده است با زور، جای خالی مشروعیت را پر کند.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید