روایتی از حضور سعید جلیلی در مسجد امام صادق محله صادقیه
روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماهی که گذشت، نه تنها ماشین آتشنشانی، اتوبوس، مغازه و بانک، که مسجد و قرآن را هم آتش زدند؛ آن هم نه یکی و دو تا که همان هم زیاد بود، بلکه دویست و پنجاه مسجد! آدم مات میماند. در تمام این سالهایی که پای مسجد به این مملکت باز شده، یعنی هزار و سیصد چهارصد سال پیش تا کنون، کی چنین چیزی به چشم دیده بودیم؟ تو بگو یک بار؛ نه، نبود.
معلوم بود که این کارِ چهارتا الفبچه و آدمِ الکی نیست. نسخهاش را جای دیگری پیچیده بودند؛ از همان نسخههای تروریستی که راه میاندازند و بنزین روی آتش میپاشند. چهارشنبه بود که برای نماز مغرب و عشا، همراه با سعید جلیلی سمت صادقیه و مسجد امام صادق (ع) رفتیم؛ یکی از همان ۲۵۰ مسجد. اگرچه مسجد امام صادق اولین مسجد من [در این مسیر] بود، اما برای جلیلی بیست و یکمین مسجد از این دویست و پنجاه مسجدی بود که در این چند روز به آن پا میگذاشت.
وقتی رسیدیم، نماز تمام شده بود، اما همچنان جمعیت قابلتوجهی در مسجد مانده بودند و قرآن میخواندند؛ از پیرمردِ استخوانیِ تسبیحبهدست بگیر تا نوجوانانی که هنوز پشت لبانشان سبز نشده بود. انگار نه انگار که همین چند وقت پیش مسجد را آتش زده و تهدید کرده بودند؛ گویا آتشِ جانِ مردم از آتش بنزینِ فتنهگرها گرمتر بود. تهِ مسجد نشستم و به ستونی تکیه دادم. کمی آنطرفتر و در کنارم، جوانی بود که دستش را جوری بسته بود که آدم خیال میکرد لای چرخدندهای یا دستگاه فرزی مانده است. هرچند کنجکاو شدم که چه شده، اما از او شرح حالش را نپرسیدم؛ بلکه پرسیدم: «اینجا اعتکاف هم داشتید؟»
گفت: «آره، همین ایام.» میگفت ۶۰-۷۰ درصدشان همین بچهمدرسهایها بودند. برایم عجیب بود؛ انگار این روزها مسجدها را همین نسلِ نو دارد سرِ پا نگه میدارد.
وقتی امام جماعت پشت بلندگو به جلیلی خیرمقدم گفت، دوباره حرف را باز کردم. همانطور که درباره اعتکاف حرف میزدیم، محمدرضا را نشانم داد؛ جوانی که بیست و دو سه ساله به نظر میرسید، بزرگِ این بچهها بود و به آنها نظم و ترتیب میداد. جلیلی رفت پشت بلندگو. از مساجد و کار بزرگی که زنده نگه داشتنش دارد میگفت؛ از احیای مسجد سخن گفت و این پرسش را مطرح کرد که: «چرا مساجد؟ چرا دشمن به مساجد حمله کرد؟» سپس از قدرت تمدنسازیشان گفت و از اینکه مساجد پشتیبان معنویت جامعهاند.
در میان صحبتهای جلیلی به ذهنم خطور میکرد که مسجد، خودِ خودِ هدف است. مسجد مهمترین پایگاه اجتماعی است و دردهای مردم باید در مساجد حل شود. تشکلها به جای دور شدن و رفتن در سازههای شیک، باید در دل مساجد شکل بگیرند؛ حتی رزم ما هم، مانند دوران جبههها، باید در مسجد بنیانگذاری شود. مسجدِ هر محل باید میدان تحول آن محل باشد.
از زمزمههای فکریام که بگذریم، در میان صحبتهای جلیلی، مردی که فقط صدایش را میشنیدم سراسیمه وارد مسجد شد و میان سخنان او پرید: «آقای جلیلی! من خیلی وقت است میخواهم نقدی به شما بکنم …» جمله اش تکراری بود و یک دقیقه نشد که صحبتش را کرد و حتی صبر نکرد جوابش را بشنود. جلیلی با همان حوصله همیشگیاش گفت: «بنشین، تا صحبتت را بشنویم و پاسخت را هم بدهم.» اما مرد نماند؛ حرفش را پرتاب کرد و رفت. جلیلی هم آرام گفت: «چرا منتظر ماندی؟ ما که همیشه دمِ دست بودیم.» راست هم میگفت؛ از دانشگاه تهران تا همین مسجدِ دودزده، جلیلی جوری میپلکد که هر کسی میتواند یقه گوشهاش را بگیرد. این «در دسترس بودن» خیلی زود دوباره به آن جوان رسید؛ رسیدنی که در آخرِ کار خواهم گفت.
اساساً خوبی جلیلی همین است؛ خیلی از آقایان را باید صد سال یک بار، آن هم در کنفرانسی یا پشت شیشه ماشین و به عنوان سخنران فلان مراسم رویت کرد، اما جلیلی راه دسترسی عموم مردم را همیشه باز نگه داشته است؛ جلیلی همواره در میان مردم است و در سی روزی که گذشت بیست و یک مسجد را سرزده و از دیگران هم خواسته تا نهضتی حول مساجد شکل بگیرد نه یک سخنرانی ساده، برنامه بزرگ و سراسری جماران با فعالان اجتماعی سیاسی کشور را برگزار نمونده و در همین مدت دو سه استانی را هم رفته و با مردم مختلف ارتباطات برقرار کرده و همه این ها علاوه بر جلسات هفتگی اش و کارهای دیگرش است. یک آدم و یک سیاست مدار چقدر باید در میدان باشد که به او بگویند فعال نیستی؛ خلاصه که جلیلی در دسترس ترین برای مردم و پاسخگو ترین به مردم است حتی برای همین مدل صحبتها که کسی برخلاف کل جمعیت نکتهای بگوید یا بیاید و زیر سوال ببرد و برود. به جلسه برگردیم بعد از صحبتها، خواستند جلیلی را به چایخانه ببرند اما قبول نکرد و گفت: «همینجا وسط مردم میمانیم و چایمان را میخوریم.» مردم هم یکی پس از دیگری دردها و نظراتشان را میگفتند؛ یکی از نانِ شب مینالید و یکی از سیاستِ روز، اما تقریباً همگی یکصدا غصه کشورشان را میخوردند و به جلیلی میگفتند چه باید کرد؟ جلیلی هم میگفت باید به دولت کمک کرد و او را یاری داد تا از پس مشکلات برآید.
راستی، در میانه جمعیتِ حاضر پای سخنرانی، امیرحسین ثابتی هم بود. که در نهایت، او و جلیلی برای شنیدن روایتِ واقعه ۱۸ دی، کنار اهالی مسجد نشستند. در این میان، جوان ۱۹ سالهای به نام محمدسام که آن شب تنها در صحن مسجد مانده بود، روایت حمله آنها را بازگو میکرد. محمدسام ۱۹ ساله و دانشجوی کامپیوتر؛ همان که دستش را بسته بود و من تصور می کردم لای دستگاه فرزی چیزی مانده بود. اما کاشف به عمل آمد که وقتی تروریستها با بنزین و قمه به مسجد ریخته بودند، او ایستادگی کرده بود.
میگفت یک نفر بنزین میپاشید، یکی چاقو میکشید و یکی هم موبایلبهدست برای آنورِ آب فیلم میگرفت. میخواستند محمدسام را توی آتش بیندازند و آنقدر او مورد حمله قرار گرفته بود که پس از 40 روز همچنان آثارش بر صورت و دستانش که حال بیشتر توجه کرده بودم مانده بود. محمدسام میگفت اگرچه کسانی که به مسجد حمله ور شدند حتی حرمت مسجد، مقدسات و قرآن و کتاب ها را هم نگه نمیداشتند، اما خیلی از گروه که فتنه گر ها بیرون ایستاده بودند که مشخص بود همان مردم عادی بودند که فریب این گروه را خورده بودند و با دیدن حمله به مسجد، همانجا ماندند و وارد نشدند؛ انگار تهِ دلشان راضی به ورود نبود و شاید در میانه فتنه نشانه های برای بازگشت یا حداقل تامل برای عده ای پیدا می شد هر چند به هزینه حرمت شکنی و آتش به خانه خدا زدند.
بعد که همکلام شدند، رفتیم که خرابیها را ببینیم. من که عکسها را دیده بودم، خیال میکردم فقط یک دوده است و تمام. اما نه، آتش تا مغزِ استخوانِ بخش های از مسجد رفته بود. لایه لایه گچها ریخته بود و پوستِ دیوار کنده شده بود. کتابخانه مسجد هم از این گزند در امان نمانده بود، شانزده هزار جلد کتاب را یکجا خاکستر کردند. قصه، قصهی سوختن کاغذ نیست؛ قصه، هجمه به «حافظهی تاریخی» یک ملت است. کتابخانه ها را گروهی آتش می زند که از دانش و تاریخ هراس دارد و کتاب او را رسوا خواهد ساخت.
آتش زدن کتابخانه آنقدر در قاموس بشریت ننگین و نادر است که هر بار رخ داده، لکهی سیاهش تا قرنها بر پیشانی فاعلانش مانده؛ درست مثل همان روزی که تهیمغزانِ ضدفرهنگ، کتابخانهی شیخ طوسی را در نجف به آتش کشیدند تا مسیرِ فهم و اجتهاد شیعی را سد کنند.
همان دستها که در بغداد شعله میکشیدند، حالا سر از مسجد امام صادقِ تهران درآوردهاند. همانها که طاقتِ تابشِ علم را ندارند. آدمهایی که لایِ فهمشان، جز بیفهمی چیزی پیدا نمیشود و حالا میانِ دیوارهای مسجد صادقیه، باز هم به جانِ کلمات افتادهاند…
اینهایی که امروز به کتابخانه حمله می کنند، امتداد همان تفکر مغولانه و همان جریانِ «عقلستیز» تاریخ هستند. دشمنی با کتاب، یعنی ترس از دانایی. اینها میخواهند با دود و آتش، بنبست اندیشه ایجاد کنند، غافل از اینکه میراث شیخ طوسی با آتش از بین نرفت، بلکه تکثیر شد.
در مقابل این رفتارهاست که ارزش از جان گذشتن های جوانانی مانند محمدسام هویدا خواهد شد؛ اینکه چگونه یک جوان 19 ساله در آنی تصمیم می گیرد بایستد و از خانه خدا دفاع کند همان آنی است که آدمی را از کوچه های عادت به قله های انسانیت می رساند؛ اصلاً حکایت قهرمانی، حکایتِ آن «آنِ» واحد است که آدمیزاد از خودش کنده میشود. یکوقت میبینی «شهادت» میآید و از آدمِ، یک اسطوره میسازد که عکسش برود سردرِ کوچهها؛ یکوقت هم نه، ماندن و سوختن و تا پای جان رفتن است که قصه را میسازد. همین نترسیدن از دنیا، همین که جان را بگذاری کف دستت و با باکِ خالی از ترس، جلوی شعله و قمه قد علم کنی، خودش تهِ راز است. ایثار که فقط مالِ میدان جنگ و خط مقدم نیست؛ ایثار یعنی همین محمدسامهایی که در همه دویست و پنجاه مسجد، دویست و پنجاه روایتِ زنده ساختند. یکی با دستِ سوخته، یکی با سینهی سپر شده و یکی هم با جان فدا شده. راز بزرگ همین «نهراسیدن» است. وقتی دنیا با همه رنگ و لعابش و تهدید و عربدهاش پیش چشمت کوچک شد، آنوقت است که قد میکشی. اینها جانفدایی را نه در صفخات مجازی، که لای همین آجرهای دوده گرفتهی صادقیه و مسجدهای دیگر مشق کردند.
از این قصه پرغصه سوختنِ مسجد و حکایت «محمدسام» که قدری فاصله گرفتیم، دمِ خروجی، چشممان افتاد به «محمدرضا» و یکمشت جوانوتوجوان که دور هم حلقه زده بودند؛ گرمِ گلایه و گفتوشنود. جلیلی هم معطل نکرد، رفت وسطِ معرکه و نشست پایِ حرفشان.
دغدغهشان یکی بود؛ نه از آن حرفهایِ صدمنیکغازِ روشنفکرانه، نه! حرفِ «ایران» بود و همین دیوارهایِ سوختهی مسجد. انگار دردِ مسجد، دردِ خانهی خودشان بود.
بعد هم محمدرضا و محمدسام و آن چندتا پیرمردِ استخوانخردکردهی محله، شانهبهشانهی جلیلی ایستادند و یک عکسِ یادگاری انداختند. عکسی که بشود سند؛ که بگویند ما هستیم. اینکه خیال کنی با چهارتا شعله و جرقّه، کارِ مسجدِ «امام صادقِ» محلهی صادقیه تمام است، زهی خیالِ باطل! این تازه اولِ بسمالله است. این مسجد و آن دویستوچهل و نه تایِ دیگر، تازه دارند روایتِ خودشان را داد می زنند و تازه برای این نبرد تمدنی شروعی دوباره میکنند.آری قصه تمام نشده، تازه ورق خورده است و جلیلی تا امروز تنها 21 تای آن ها را ببیند و شاید تا حد و توانش روایت کند
اما قصه آن بسیجی که نقد کرده بود چه شد؟ جلیلی پس از خروج از مسجد نمی دانم به نیت همان جوان یا به نیت گشتن در میان خیابان قرار گذاشت تا میان محله صادقیه حرکت کنند وقتی به میدان صادقیه رسیدیم آن جوان بسیجی را دیدیم جلیلی جوان بسیجی را در آغوش گرفت و صحبت و گپ و گفتی هم با او داشت؛ نمی دانم چه گفت و چه شنید و آیا پاسخی به سوال آن جوان بود یا نه اما آن شاکی بودن و شکایت اولیه به صمیمت بین او و جلیلی تبدیل شد و احتمالا او می داند هر وقت سوالی داشت می تواند جلیلی را بر خلاف دیگر سیاستمدران در پستو به آسانی پیدا کند و با او به گفت و گو بنشیند.

