امروز: 1405/04/25 ساعت : 03:11

روز اول ؛ برای دور ماندن از گزند فراموشی…

سرکلاس بودم، دقایق آخر منتهی به زنگ نماز و ناهار بود و بچه‌ها طبق معمول برای شنیدن صدای زنگ تفریح بیقرار بودند. ۵ دقیقه از ساعت زنگ گذشت و خبری نشد، ناله بچه‌ها را که دیدم به راهرو آمدم تا خبری بگیرم، دیدم برق رفته و بقیه کلاس‌ها هم به راهرو سرک می‌کشند. اعلام کردم برق نیست، بفرمایید. همه با هیجان به سمت راه پله سرازیر شدند. ساختمان مدرسه ترکیبی بود از مدرسه‌های میثاق، تزکیه و الهام، برایم جدید بود. به طبقه همکف رسیدم، معاونین سخت درگیر بودند، انگار نبود برق مشکل جدی‌ای شده بود. سعی کردم کمی کمک کنم و سپس به سمت نمازخانه رفتم. برعکس معمول جمعیت زیادی با چادرهای رنگی صف بسته بودند، به سختی جایی کنار دیوار پیدا کردم و نماز باشکوهی خواندیم.
با صدای زنگ ساعت بیدار شدم و فهمیدم این مدرسه جدید را در خواب دیده‌ام!
بی‌حوصله حاضر شدم، شنبه‌ها همیشه سخت است، مزه تعطیلات آخر هفته زیر زبانم مانده.
زنگ اول با کلاس یازدهم ریاضی، عربی داشتم. این‌ها بچه‌های چقر و بدبدنی هستند، کمتر از همه کلاس‌ها به درس توجه دارند و بیشتر از همه اعتراض می‌کنند. تصمیم گرفته بودم کمی حالشان را جا بیاورم؛ یک آزمون سخت شبه نهایی طرح کرده بودم و مصمم که تحت هر شرایطی آزمون برگزار شود. همان‌طور که انتظار داشتم کلی غر و لند کردند که امتحان نمی‌دهیم، ۸ نفر غایبند، شرایط خطرناک است و…
گوشم بدهکار نبود، امتحان را برگزار کردم.
زنگ دوم با کلاس یازدهم تجربی، باز هم عربی داشتم. این‌ها شیطان و کم توجه هستند ولی قابل کنترل‌اند.
شروع کردیم به حل تمارین درس ۵، یکی یکی پاسخ می‌دادند و با تایید من، مثبت صورتی رنگ در دفتر جلوی اسمشان ثبت میشد. حدود ۴۰ دقیقه از کلاس گذشته بود که تلفنم زنگ خورد، مادرم بود! ساعت‌هایی که سرکلاس هستم تماس نمی‌گیرد. کمی نگران شدم، چون میدانستم امروز نوبت دندان‌پزشکی دارد، از بچه‌ها عذرخواهی کردم و جواب دادم:
_الو مامان؟ سرکلاسم، چیزی شده؟
_سرکلاسی؟ خب خداروشکر. نه کار خاصی ندارم. خداحافظ.
خیالم راحت شد. هنوز یک دقیقه نگذشته بود که پدرم زنگ زد. صدای گوشی را قطع کردم و جواب ندادم اما دوباره گرفت.
_سلام بابا، سرکلاسم، کار واجب داری؟
_نه…فقط میخواستم بگم ونکو زدن، نترسیا
_چیییی؟ ونکو زدن؟؟؟
با صدای بلند من بچه‌ها جیغ خفیفی زدند. دلیل نگرانیم این بود که دندان‌پزشکی مامان، همان ونک بود!
بابا که مثل همیشه وظیفه خطیر ایجاد رعب و وحشت را انجام داده بود گفت:
_نگران نشو، مامانت تو راهه، داره میاد
گوشی را قطع کردم، کمی گیج شده بودم. بچه‌ها ملتمسانه میگفتند: خانم اخبار را چک کنین. بله و ایتا را باز کردم، هیچ خبری نبود. جستجو کردم (صدای انفجار در تهران) نوشته بود به علت رزمایش است!
خیالم راحت شد، گفتم بچه‌ها نترسین، رزمایش بوده.
از این جمله من ۳۰ ثانیه نگذشته بود که صدای دو انفجار مهیب به فاصله ۵ ثانیه، جیغ و گریه بچه‌ها را درآورد. باورم نمیشد…سعی کردم خونسرد باشم، گفتم سریع برین بیرون. طفل معصوم‌ها مضطرانه نگاهم میکردند. یکی پرسید: خانم کجا بریم؟ گفتم نمیدونم، فعلا برین بیرون فقط. داشتند کیف و وسایلشان را جمع می‌کردند، گفتم وسایل مهم نیست، خودتون سریع برین. راهرو شلوغ بود، همه بچه‌ها به سمت دو راه پله میدویدند و معلم‌ها سعی می‌کردند مراقب باشند کسی زمین نخورد؛ در حالیکه از نگرانی برای بچه‌های خودشان گریه می‌کردند. با هدایت مدیر، بچه‌ها را به میدان جلوی مدرسه منتقل کردیم، _اگر می‌بردیم‌شان زیرزمین مدرسه…اگر مثل مدرسه شجره‌طیبه‌ی میناب میشد؟!.._ دود سیاه و غلیظی از سمت جنوب میدان بلند شده بود، فهمیدیم انفجار نزدیک بوده. یکی از مادرها سراسیمه و با هق هق، بریده بریده گفت: همه رو کشتن…رئیس جمهور…همه…پاستور رو زدن…
پرسیدم کی گفته؟ گفت: تلویزیون
مادر بود که هروله‌کنان خودش را به مدرسه می‌رساند و جگرگوشه‌اش را تحویل میگرفت. بچه‌ها بی‌قرار بودند، با گوشی همه معلم‌ها و تلفن مدرسه شماره می‌گرفتند و تمام خطوط قطع شده بود…من هم هرازگاهی گوشی را از بچه‌ها می‌گرفتم و سعی میکردم مامان را بگیرم، اما بی فایده بود.
همه فکرم این بود که بچه‌هایی که گریه میکنند را با مسخره بازی آرام کنم. یکی اشک می‌ریخت و می‌گفت: خانم مامانم چرا جواب نداد؟ گفتم خب دیگه نمیخوادت، میخواد ولت کنه، خسته شده از دستت. میان گریه خندید. دوقلوهای لپ صورتی کلاس دهم به سمتم آمدند و پرسیدند: خانم نارمکو چرا میزنه؟ گفتم به خاطر وجود نخبه‌ها! از من فاصله بگیرید، الان شما رو هدف میگیره منم آسیب می‌بینم.
صدای خنده ریزشان در گوشم پیچید. بعد از حدود یک ربع، خط‌های ایرانسل آنتن داد و چند نفر با خانواده‌هایشان تماس گرفتند. مامان همین دوقلوها زنگ زده بود، داشت میگفت: مامان؟ چرا گریه میکنی؟ ما خوبیم، اینجا پیش خانم میرترابی وایسادیم داریم مسخره بازی درمیاریم.
یکی از بچه‌ها عمویش آمده بود دنبالش، هرچه صدایش میکردیم جواب نمیداد، رفتم مقابلش ایستادم و بلند گفتم فاطمهههه. بی فایده بود، به دوستش گفتم مگه این فاطمه نیست؟ گفت چرا. گفتم راهیش کن، اومدن دنبالش. دوستش ضربه‌ای به بازویش زد و بچه تازه به خود آمد، مثل بچه گربه پرید بغل عمویش.
شنیدم یکی از یازدهمی‌ها میگوید: گفتن بیت رهبری رو زدیم ولی سید علیشونو بردن از اونجا… نفسم بند آمد، گفتم کی اینو میگه؟ گفت: اینترنشنال. گفتم عنترنشنال غلط کرد…زود برین خونه‌هاتون.
برگشتم داخل مدرسه، دبیر عربی دوازدهم با نگرانی گفت: بیتو زدن؟ آقا چیشده؟ گفتم نمی‌دونم…خدانکنه…
حالم بد شد، رفتم آبی به صورتم زدم. قلبم تند میزد، گفتم خدایا موشک‌ها بیان و بخورن به قلب من ولی آقا سلامت باشن…ته دلم خالی بود…
با تلفن مدرسه سعی کردیم به خانه چند نفر زنگ بزنیم ولی یا نمی‌گرفت یا جواب نمی‌دادند.
خانم معاون پشت بلندگو صدایم کرد. مامان آمده بود دنبالم. چشممان که به هم افتاد انگار ۱۰۰ سال است هم را ندیده‌ایم، یکدیگر را در آغوش گرفتیم. مدیر و معاونین به رفتار کودکانه من خنده‌شان گرفته بود. تقریبا همه بچه‌ها تحویل والدین داده شده بودند، خداحافظی کردم و سوار ماشین شدیم.
مثل همیشه کنجکاویمان گل کرد و تصمیم گرفتیم چرخی در محل بزنیم، به سمت نارمک جنوبی از سر خیابان ارشی بسته بود، مردم خودشان خودجوش راه باز میکردند. از آقایی پرسیدم چرا بسته است؟ گفت احمدی نژادو زدن…گفتم شهید شده؟ گفت خودش معلوم نیست ولی میدون ۷۲ رو زدن…به سمت خیابان شهید مدنی پیچیدم، ناحیه شهید بهشتی (ره) سالم بود. رفتیم مسجد جامع، تمام فرعی‌های منتهی به میدان ۷۲ را بسته بودند. جلوی مسجد جامع چند خانم مسن جمع شده بودند، یکی‌شان با نگرانی از من پرسید: حالا یعنی امروز دیگه مسجد نماز قضا نمیخونن؟ گفتم نمی‌دانم، خنده‌ام گرفت. بچه‌های بسیج سراسیمه بودند، گفتم چه‌خبر؟ گفتند نمی‌دانیم، بی‌خبریم…یکی‌شان اشک می‌ریخت…
دوباره سوار ماشین شدیم، سرگیجه داشتم، پاهایم سست بود، به خودم گفتم الان هیچ کس خبر دقیقی ندارد، اما به قلبت رجوع کن. قلبی که سال‌ها برای این حکیم عزیز تپیده چه گواهی میکند؟ قلبم آرام نبود…
در گروه دوستان در ایتا، یکی گفته بود آقا سالمن، دلم آرومه…میخواستم بنویسم: ولی دل من آروم نیست….اما ننوشتم…
نزدیک اذان ظهر به خانه رسیدیم، کلید را که توی قفل چرخاندم، صدای ۵،۶ انفجار پشت سر هم آمد…مامان حسابی ترسیده بود، برای خودش نه، برای من!

میرترابی

ثبت دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشنهاد و نظر شما در مورد این مطلب:

برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید

دیدگاه جدید

برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید

ℹ️

پیام سیستم