گاهی تصمیمهای بزرگ، نه از روی قدرت، بلکه از دل سوءتفاهم درباره قدرت گرفته میشوند. در سالهای اخیر، مجموعهای از رفتارهای واشنگتن نشان میدهد که نوعی سردرگمی و خوشخیالی در نگاه به جهان جدید وجود دارد؛ جهانی که دیگر شبیه نسخه سادهشده دهههای گذشته نیست.
آمریکا برای حفظ برتری خود معمولاً از یک فرمول قدیمی استفاده میکند: تضعیف رقبا، کنترل بازار انرژی، فشار بر مسیرهای تجاری و تأثیرگذاری بر اقتصادهای نوظهور. اما مشکل اینجاست که این نسخه، روی کاغذ شاید جواب بدهد، اما در دنیای بههمپیوسته امروز، اثرات جانبیاش از خود سیاستها مهمتر شده است.
نمونه اول اروپا است. جنگ اوکراین نهفقط امنیت اروپا را زیر فشار برد، بلکه استقلال انرژی آن را هم به چالش کشید. وابستگی ناگهانی اروپا به انرژی وارداتی از آمریکا، برای بسیاری از دولتهای اروپایی یک «هشدار نرم» بود. امروز زمزمههایی از مادرید تا رم شنیده میشود که میخواهند از «هزینههای اجباری بازی بزرگ قدرتها» فاصله بگیرند. واقعیت این است که اروپا فهمیده تکیه کامل بر واشنگتن، الزاماً به معنای امنیت نیست؛ گاهی به معنای هزینههایی است که سالها بعد معلوم میشود چرا پرداخت شدهاند.
داستان به همینجا محدود نمیشود. بحثهای عجیب درباره مالکیت گرینلند یا فشارهای سیاسی در مناطق شمال اروپا، نشان میدهد که رویکرد واشنگتن هنوز هم با همان نگاه «زمین مثل کالا است» پیش میرود؛ نگاهی که با نظام امروز روابط بینالملل جور درنمیآید.
در کنار اینها، افزایش ذخایر طلای آمریکا توجه بسیاری را جلب کرده است. آنهم در دورهای که بحث حفظ سلطه دلار بیش از هر زمان دیگری جدی است. بازار جهانی میفهمد وقتی یک قدرت بزرگ طلا جمع میکند، یعنی پشتصحنه نگرانیهایی درباره آینده وجود دارد حتی اگر رسمی دربارهاش حرف زده نشود.
از آن طرف، فشار روی منابع انرژی در آمریکای جنوبی و تلاش برای کنترل بازیگران نفتی، سالهاست جزو ابزار واشنگتن است. اما جهان امروز بهقدری پیچیده شده که سادهترین اختلال در منطقه غرب آسیا میتواند هزار کیلومتر آنطرفتر، خط تولید کارخانهای در شرق آسیا را بخواباند. اینجا همان جایی است که چین وارد تصویر میشود؛ کشوری که موتور اقتصاد جهان است و کوچکترین خلل در انرژی، روی صادرات و زنجیرههای تولید جهانی اثر میگذارد. طبیعی است هر فشار بر مسیرهای انرژی، بهطور غیرمستقیم متوجه پکن خواهد شد.
با این حال، پرسش مهم اینجاست: آیا آمریکا هنوز میتواند با همان ابزارهای قدیمی، چنین فشارهایی را مدیریت کند؟ تجربه سالهای اخیر، مخصوصاً در مدیریت بحرانهایی مثل دریای سرخ و بابالمندب، تصویر متفاوتی ارائه میدهد. اگر واشنگتن نتواند یک گذرگاه محدود را باثبات کند، چگونه میخواهد شبکه پیچیده انرژی و تجارت جهانی را در مسیر دلخواه نگه دارد؟
غرب آسیا در این میان به میدان بازی تازهای تبدیل شده است. منطقهای که تحلیلگران سالها آن را محل «تنشهای قابل کنترل» میدانستند، امروز به نقطهای رسیده که هر اشتباه محاسباتی، اثر جهانی دارد. بازیگران محلی دیگر صرفاً مهرههای کوچک نیستند. آنها قواعد زمین را میدانند، واکنشها را میسنجند و میتوانند هزینههای سنگینی ایجاد کنند. در همین چارچوب است که برخی معتقدند واشنگتن، با وجود تمام ادعاهایش، در خلیج فارس با معادلاتی روبهرو شده که ساده نیست و هر حرکت نسنجیدهاش میتواند نتیجه معکوس بدهد.
در این تصویر کلی، آنچه بیش از همه خطرناک است، نه سیاستها، بلکه ذهنیتی است که پشت سیاستها قرار دارد؛ ذهنیتی که تصور میکند جهان هنوز هم با همان قواعد قدیمی بازی میکند. اما امروز همهچیز به هم وصل است: انرژی، امنیت، بیمه دریایی، تنگهها، زنجیره تأمین، تراشهها، بانکها و حتی تصمیمات کوچک در بنادر دوردست. فشار بر یک نقطه، میتواند چند نقطه دیگر را دچار لرزش کند.
در پایان، مسئله اصلی این است که اقتصاد جهانی روی ستونهای اعتماد بنا شده است. بدهی عظیم آمریکا اگرچه سالهاست پابرجاست، اما تا زمانی که اعتماد وجود دارد، چرخها میچرخد. اما اگر این اعتماد فرسوده شود با جنگهای ناخواسته، سیاستهای پرهزینه یا تصمیمهای عجولانه تمام جهان تحت تأثیر قرار میگیرد.
این همان خطری است که تحلیلگران از آن بهعنوان «مالیخولیای قدرت» یاد میکنند: جایی که یک بازیگر بزرگ، تصور میکند هنوز مرکز بلامنازع جهان است، حالآنکه خودِ جهان مدتهاست از مرکزگریزی صرف جدا شده است.
قدرت در عصر جدید، نه فقط به سلاح و ناو و ذخایر ارزی، بلکه به توانایی فهم پیچیدگی وابسته است. و هرجا این فهم کمرنگ شود، سیاستها هرقدر هم پرطمطراق در نهایت اثر معکوس میگذارند.
مالیخولیا در کاخ سیاه!
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید