امروز: 1405/04/25 ساعت : 05:21

ماسک‌های دیپلماسی: تضاد میان جنایات تروریستی ترامپ و پروتکل‌های رسمی در پکن

در دنیای سیاست بین‌الملل، مرز میان «دیپلماسی» و «تقیه سیاسی» به ‌شدت کمرنگ شده است. زمانی که یک رهبر سیاسی، با استفاده از ابزارهای قدرت دولتی، به اقدامات تروریستی و ترورهای هدفمند دست می‌زند، مشروعیت اخلاقی خود را در سطح جهانی از دست می‌دهد؛ با این حال، در نظام بین‌الملل امروز، این فقدانِ مشروعیت لزوماً مانعی برای پذیرش پروتکل‌های رسمی نیست. این یادداشت با هدف بررسی پارادوکس موجود در رفتار قدرت‌های نوظهور، به تحلیل تضاد میان اقدامات تروریستی دونالد ترامپ علیه ایران و پذیرش رسمی او در پکن می‌پردازد. فرض اصلی این است که رفتار چین در مواجهه با ترامپ، نشان‌دهنده گذار از دوران «اخلاق‌گرایی بر پایه ارزش‌ها» به دوران «واقع‌گرایی بی‌رحمانه» است؛ جایی که پروتکل‌های دیپلماتیک، ماسکی بر چهره‌ی بی‌تفاوتی نسبت به جنایات سیاسی هستند.

میراث خونین؛ تروریسم ساختاری و افول هژمونی آمریکا:
دوره ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ، با تغییر پارادایم از «دیپلماسی قدرت نرم» به «تروریسم ساختاری»، نقطه‌ی عطفی در افول هژمونی ایالات متحده رقم زد. اقدامات ترامپ و استفاده از رژیم صهیونی، از جمله ترور هدفمند فرماندهان نظامی و علمی ایران و نقض آشکار قطعنامه‌های بین‌المللی، تنها یک تغییر در سیاست خارجی نبود، بلکه بازتعریفِ مفهوم «جنگ» به مثابه یک ابزار تروریستی برای پیشبرد منافع شخصی و سیاسی بود. این اقدامات، پیامدهای عمیقی بر ساختار امنیت جهانی داشته است. بر اساس تحلیل‌های ژئوپلیتیک، تروریسم دولتیِ اعمال شده توسط دولت آمریکا، منجر به فروپاشی اعتماد عمومی در میان کشورهای جنوب جهانی گشته است. وقوع حوادث اخیر، از جمله آنچه در «جنگ رمضان» به عنوان یک نقطه عطف در بازتعریف موازنه قدرت شناخته می‌شود، نشان داد که ایالات متحده دیگر نمی‌تواند با تکیه بر برتری نظامی، نظم جهانی را دیکته کند درواقع، وقتی یک کشور که خود را ابرقدرت می داند، ترور را به عنوان بخشی از پروتکل‌های رسمی خود به کار می‌گیرد، در حقیقت در حال تخریبِ زیربنای حقوق بین‌المللی است که خود مدعی دفاع ازآن است. این رفتارهای تهاجمی خباثت آمیز که به گونه های مختلف و در دوران های گذشته تاریخ آمریکا به وفور البته بصورت مخفی انجام می شده است و در حال حاضر به صورت رسمی و توسط ترامپ آشارا انجام می شود، نه تنها منجر به انزوای اخلاقی واشنگتن شده، بلکه زمینه را برای ظهور قطب‌های مستقل ‌تر و بی‌رحم ‌ترمانند داعش که خالق آن خود آمریکا می باشد ، فراهم کرده است. ترامپ که خود بیشتر در پرونده اپستین یکی ازمتهمان اصلی کودک آذاری و… است زمینه های روانی انجام این جنایات را قبلا و بار ها تجربه نموده است و با سرعتی بیشتراز گذشته به افول هژمونی آمریکا هم در دوره اول و هم در این دوره سرعت بخشیده است.
پارادوکس پکن؛ پذیرایی از دشمن در خانه خود:
سفر اخیر دونالد ترامپ به چین، یکی از پیچیده‌ترین و در عین حال گویاترین صحنه‌های دیپلماسی معاصر است. در حالی که جهان هنوز تحت تأثیر آثار اقدامات تروریستی ترامپ و بی‌ثباتی‌های ناشی از آن است، پکن با رعایت کامل پروتکل‌های رسمی و تشریفات دولتی، از او استقبال کرد. این رفتار، از دیدگاه اولیه‌، یک «پارادوکس» به نظر می‌رسد: چگونه کشوری که مدعی برتریِ اخلاقی و صلح‌طلبی است، می‌تواند با رهبری که در لیست سیاه حقوق بین‌الملل قرار دارد و دستان او به خون های بسیاری از مردمان و فرزندان این مرزو بوم و پیش تر به خون کودکان و مردم فلسطین و غره آلوده است ، هم ‌سفره شود؟ پاسخ این پرسش در ماهیت استراتژی چین نهفته است. پکن با این اقدام، در واقع در حال نمایشِ «استقلالِ استراتژیک» خود است. چین با پذیرش ترامپ، پیام روشنی به واشنگتن و متحدانش ارسال کرد: «ما بر اساس معیارهای اخلاقی شما بازی نمی‌کنیم؛ ما بر اساس منافع ملی خود عمل می‌کنیم.». برای پکن، ترامپ نه یک «قاتل» که باید مجازات شود، بلکه یک «بازیگرِ مدیریت‌ناپذیر» است که باید در چارچوب منافع اقتصادی و سیاسی چین مهار شود. این پذیرش رسمی، در واقع نوعی «بی‌تفاوتی استراتژیک» نسبت به پرونده‌های حقوقی ترامپ است که نشان می‌دهد پکن، ثباتِ سیستمیک و امنیتِ اقتصادی خود را بر جنابات بی حد ترامپ و عدالتِ بین‌المللی ترجیح می‌دهد.
تحلیل مقایسه‌ای؛ واقع‌گرایی محض در برابر هژمونی در حال زوال
تضاد میان رفتار آمریکا و چین، تضاد میان دو دوره متفاوت از تاریخ است. ایالات متحده، در دوران افول هژمونی خود، تلاش می‌کند با استفاده از ابزارهای تهاجمی و تروریستی (مانند ترورهای هدفمند)، نظم خود را حفظ کند؛ اما این اقدام، تنها منجر به از بین رفتنِ «اعتبار» آن می‌شود. در مقابل، چین با استفاده از ابزار «واقع‌گرایی بی‌رحمانه، در حال بازتعریف قواعد بازی است. در حالی که غرب با دروغ پردازی و وارانه جلوه دادن حقایق و تبلیغات غیرواقع درسطوح مختلف مدعی است که دیپلماسی باید بر پایه «ارزش‌ها» و «حقوق بشر» بنا شود، چین نشان داد که در دنیای جدید، «قدرت» و «منافع» تنها زبان‌های مشترک هستند. پذیرایی از ترامپ، در واقع نشان‌دهنده پایان دورانِ «دیپلماسیِ ارزش‌محور» است. پکن با این کار، به نوعی نشان داد که می‌تواند بدون توجه به لکه خونِ موجود بر ردایِ رهبرانِ به اصطلاح قدرتمندی مانند ترامپ، با آن‌ها معامله کند. این یعنی چین، در حال تثبیت جایگاه خود به عنوان یک بازیگر «خاکستری» است؛ بازیگری که نه در جبهه اخلاقِ و ارزش های انسانی است و نه در جبهه آشوب؛ بلکه در جبهه «بهره‌برداری از آشوب» قرار دارد. البته نمی بایست مواضع و رویکرد چین در محکومیت اقدامات تروریستی آمریکا و یا حمله نظامی ایالات متحده بر عیله ایران را در مجامع بین المللی را از نظر دور داشت در نهایت، تضاد میان جنایات تروریستی ترامپ و پروتکل‌های رسمی در پکن، بازتابی از واقعیتِ تلخِ نظم نوین جهانی است. پذیرایی چین از ترامپ، به معنای تأیید یا توجیه اقدامات او نیست، بلکه اعلامِ مرگِ «اخلاق در سیاست بین‌الملل» است. این رویداد نشان داد که در دورانِ گذار از هژمونی آمریکا به قطب‌گرایی چندگانه، پروتکل‌های دیپلماتیک دیگر ابزاری برای ترویج صلح نیستند، بلکه ماسک‌هایی هستند که برای پوشاندنِ بی‌تفاوتی نسبت به جنایاتِ سیاسی استفاده می‌شوند. جهان اکنون در حال حرکت به سمتی است که در آن، قدرتِ یک کشور نه در میزانِ پایبندی آن به حقوق بین‌الملل و برگرفته از ارزشهای انسانی ، بلکه در توانایی آن برای «پذیرشِ هر بازیگری» (حتی یک قاتل) جهت تامین منافع خود، سنجیده می‌شود. این پارادوکس، بزرگترین چالشِ اخلاقی در قرن بیست و یکم خواهد بود.و اینکه آیا با این رویه آینده ای پر از آشوب و هرج و مرج را درروابط بین المللی شاهد نخواهیم بود!!؟

عباس ضیاءالدین

ثبت دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشنهاد و نظر شما در مورد این مطلب:

برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید

دیدگاه جدید

برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید

ℹ️

پیام سیستم