دو سال از آن روز دلخراش گذشته است؛ روزی که خبر سقوط بالگرد، نه فقط یک سانحه، بلکه یک شوک عاطفی و اداری برای کشور بود. در حافظه جمعی بسیاری از مردم، آن روز با بهت، نگرانی و اندوهی عمیق گره خورده است؛ اندوهی که صرفاً به یک حادثه انسانی محدود نماند و خیلی زود به پرسشی بزرگتر درباره آینده اداره کشور و مسیر اقتصاد ایران تبدیل شد.
سیدابراهیم رئیسی در شرایطی به پاستور رفت که اقتصاد ایران با انباشت مشکلات مزمن روبهرو بود. در آن مقطع، دولت تازهکار با اقتصادی مواجه شد که هم از کرونا آسیب دیده بود، هم از بیثباتیهای مالی و ارزی، و هم از سالها تعلل در اصلاحات سخت. در چنین بستری، ایده محوری دولت بیش از هر چیز بر «اقتصاد مقاومتی» استوار شد؛ اقتصادی که قرار نیست در برابر فشار بیرونی منفعل بماند، بلکه باید بر ظرفیتهای درونی، مزیتهای منطقهای و توان مدیریتی داخلی تکیه کند.
اقتصاد مقاومتی در این نگاه، یک شعار انتزاعی نبود. معنای عملی آن را میشد در چند محور دید: افزایش تابآوری اقتصاد، کاهش وابستگی به تصمیمهای بیرونی، فعالسازی تولید داخلی، تقویت زنجیرههای تأمین، بهکارگیری منابع ارزی و مالی به شکل هدفمند، و مهمتر از همه، تبدیل پروژههای نیمهتمام به نتیجه ملموس. دولت سیزدهم تلاش کرد از همین مسیر پیش برود؛ از سامان دادن به پروژههای معطلمانده و تکمیل طرحهای زیرساختی گرفته تا توجه به امنیت غذایی، انرژی، ترانزیت و بازار کار.
در این چارچوب، برخی شاخصهای کلان نیز نشانههایی از بهبود را نشان دادند. رشد اقتصادی مثبت، افزایش صادرات نفت و میعانات، و کاهش نسبی فشار در برخی متغیرهای پولی، از جمله مواردی بود که در گزارشهای رسمی برجسته شد. البته هیچکس مدعی نبود که این دستاوردها تمام مسائل را حل کردهاند؛ اما در اقتصادی که به بازگشت تدریجی اعتماد نیاز داشت، همین نشانهها اهمیت داشتند. مهمتر آنکه این روندها در خلأ شکل نگرفتند، بلکه محصول نوعی پیگیری مدیریتی و حضور میدانی بودند.
یکی از وجوه پررنگ آن دوره، توجه به نیروهای جوان و سپردن مسئولیت به مدیرانی بود که انرژی، جسارت و پشتکار بیشتری داشتند. در بسیاری از ساختارهای اداری، مشکل اصلی نه کمبود منابع، بلکه فرسودگی تصمیمگیری است؛ تصمیمهایی که دیر گرفته میشوند، دیرتر اجرا میشوند و گاه در میانه راه میمانند. در آن دوره، میدان دادن به مدیران جوانتر و پیگیرتر در برخی بخشها به چابکی بیشتر دستگاه اجرایی کمک کرد. در کنار این روحیه، کاهش نرخ بیکاری در همان دوره نیز یکی از نشانههای مهمی بود که نشان میداد پیگیری مداوم پروژهها، فعالسازی ظرفیتهای نیمهتعطیل و میدان دادن به مدیران پرکار و جوانتر میتواند اثر خود را در اقتصاد واقعی نشان دهد. این کاهش، صرفاً یک عدد در گزارشها نبود؛ بازتابی بود از نوعی اداره که سعی داشت چرخه تصمیم تا اجرا را کوتاهتر کند و فرصتهای بیشتری برای اشتغال و فعالیت اقتصادی فراهم آورد.
در حوزه اقتصاد مقاومتی، شاید مهمترین اصل، «درونزا بودن» همراه با «برونگرایی هوشمند» است. یعنی اقتصاد کشور باید بر تولید داخلی، دانش بومی، کارآفرینی، و استفاده از نیروی انسانی خودش تکیه کند، اما در عین حال از فرصتهای منطقهای و بینالمللی هم بهره ببرد. توجه به کریدورهای ترانزیتی، توسعه همکاریهای گازی و انرژی، عضویت دائم در سازمان همکاری شانگهای، و افزایش تعاملات منطقهای، همگی در همین منطق قابل فهماند. اینها ابزارهایی برای کاهش آسیبپذیری و افزایش قدرت مانور اقتصادیاند، نه صرفاً اخبار دیپلماتیک.
در همین میان، سبک مدیریتی رئیسجمهور نیز برای بسیاری از ناظران معنا داشت: سفرهای استانی، گفتوگوی مستقیم با مردم، پیگیری مداوم طرحها، و پرهیز از فاصله گرفتن از میدان اجرا. رهبر شهید از او با تعبیر «رئیسجمهور مردمی و خستگیناپذیر» یاد کردند؛ تعبیری که بهخوبی با روح اقتصاد مقاومتی همخوان است، زیرا این نوع اقتصاد، بیش از هر چیز، به مدیرانی نیاز دارد که در سختیها عقب ننشینند و کار را تا رسیدن به نتیجه دنبال کنند.
امروز، اگر بخواهیم از آن دوره درسی برای آینده بگیریم، مهمترین درس شاید این باشد که اقتصاد ایران نه با امید بستن به گشایشهای بیرونی، بلکه با تقویت ستونهای درونی خود پایدار میشود. اقتصاد مقاومتی یعنی باور به اینکه هر پروژه نیمهتمام، هر نیروی جوان، هر تصمیم درست و هر پیگیری مداوم میتواند یک گام در جهت تابآوری ملی باشد. جای خالی آن مدیر خستگیناپذیر، هنوز احساس میشود؛ اما میراث مدیریتیاش، اگر درست فهمیده شود، میتواند همچنان الهامبخش مسیر پیشرو باشد.
جای خالی مرد خستگیناپذیر؛ اقتصاد ایران و روایت یک رویکرد مقاومتی
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید