«داستانهای موازی» اخرین ساخته اصغر فرهادی در فرانسه اگر بهترین فیلم او نباشد به لحاظ ساختار و مولفههای سینمایی، فضای هراس و اتمسفر پر تعلیق و کلا کشش دراماتیک، پس از جدایی نادر از سیمین (فارغ از مضمون این فیلم) بهترین کار این کارگردان اسکاری سینمای ایران است. اثری درباره انسان تنهای غرب در ساختار بیرحم و خشن که در مجموع نسخهای قابل تامل است.
اما چرا فیلم تا این حد مورد بیمهری «کن ۷۹» قرار گرفت؟ اگر قائل به تأثیر حاشیههای مختلف حول و جوش جشنوارهها بر اهدای جوایز باشیم، مانند آنچه در مورد دومین اسکار فرهادی رخ داد و… دراین فقره حاشیههای مختلف پیرامونی از منظری دیگر بر فکر و روح و روان هیات داوران و دیگر اشخاص و جریانات موثر، باعث و بانی دور شدن از فیلم و سازندهاش شد.
بگذارید بحث را اینجوری طرح و بسط بدهم. بازی دو سر باخت که میگویند، این بار شامل حال «اصغر فرهادی» در فستیوال «کن» شد. به واقع او باخت و این بار بد جوری هم باخت. بازی «میانخوابی» که او در آورد نه تنها مورد توجه ساحل نشینان کن قرار نگرفت، بلکه بیشتر از حقش مورد بیمهری واقع شد، علاوه بر اینها در نزد همکاران سینماگرش از اقصی نقاط جهان نیز سرشکسته شد.
چرا که تعداد قابل توجهی از فیلمسازان امریکایی و جهانی مستقر در هالیود و فعال و ساکن بقیه دنیا، منجمله حاضرین در فستیوال کن صراحتا و بیپرده ضمن محکومیت جنگ، عاملان اصلی آن را نیز در سیبل حمله خود قرار دادهاند، مانند «پدرو آلمودار» در همین رویداد که بدون ترس و محافظه کاری علیه امریکا و صهیونیستها موضع تند و مردانهی هنرمندانه گرفت، بنابراین فرهادی باید هم در حضور و در مشارکت برنامههای مختلف فستیوال خود را در برابر چنین هنرمندانی کوچک میدید، از همینرو است که او فقط جایزه احتمالی را از دست نداد بلکه مهمتر از آن، روشنفکران و خصوصا لایههایی از طبقه متوسط طرفدار خود در ایران را نیز رنجاد و پس راند. یعنی در محاسبات «بیزنس»منی فرهادی، موضعگیری دست و پا شکسته و به عبارتی اپورتونیستی در باره جنگ رمضان (که مهاجم و مدافعاش دقیق و کاملا مرزبندی شده است) باید مورد اقبال طیفهای مورد نظر او قرار میگرفت.
به تعبیر ادبیات چپی، روشنفکران نماینده خردهبورژوازی ایران باید از موضع فرهادی خوش خوشخوشانشان میشد.
او میپنداشت قاعدتاً، جریان پشت صحنه فستیوال کن هم برای کسب اعتبار ازاین ناحیه، با نشان دادن گوشه چشمی به فیلم ، فرهادی را دست خالی روانه ایران نخواهند کرد.
اما نشد آنچه باید میشد چونکه اینبار موضوع دو قطبی مقطع «جدایی» محلی از اعراب نیافت. چرا که اینجا پای وطن و کشور و تجاوز بیگانه بود وهست و لذا علاوه بر روشنفکران خرده بورژوازی (طبقه متوسط) حتی بورژوازی ملی ایران هم دراین جنگ سمت درست تاریخ ایستاده و از هر جریان و فردی که نسبت به دشمن در کمین اشغال ایران تمایل نشان دهد، تبری جسته و منزجر است.
فرهادی که قبلاً تجربه شیرین کسب مجسمه «عمواسکار» را در میانه بازی ترامپ ضد مهاجران داشت، میپنداشت که اینبار هم عمو ترامپ در دور دوم ریاستش خوش یمن خواهد بود و نرمخویی با او فرصت دسترسی به «نخل طلا» را میسر خواهد ساخت.
ولی حساب اینجا را نکرده بود که وقتی فرانسویها در گرایش میلیتاریستی حاضر نشدند خود را دربست در اختیار سیاستهای کثیف ترامپیستها قرار دهند بنابراین در دایره فرهنگ و رویکرد هنری تکلیف روشنتر و کمتر شخص مدعی تابلو هنر، حاضر به قرار گرفتن در زمرهی جنگ طلبان است. حتی اگر هم فیلم فرهادی از مولفهها و ویژگیهای سینمایی قابل دریافت جایزه برخوردار میبود، که قابل قبول بوده، زیر سبیلی رد میکردند تا اینکه لکهی آلودگی حمایت از فردی اندیویدوآلیست (تا حد بیتفاوتی نسبت به اشغال وطنش و شهادت کودکان بیگناه مینابی) بر لباسشان باقی نماند.
به تعبیری مبرهن، کننشینان خوب فهمیدند که ایستادن پای فیلمی که مولفش شهامت و جسارت انتقادی صریح از مهاجمان به کشورش را ندارد، آسیب جدی به «پز» آوانگاردی و پیشرو بودن آنها وارد خواهد کرد، لذا بهتر دیدند تا جایگاه مدعی خود را حفظ کنند.
خلاصه که دراین دوره اصغرآقا نخل طلا را به تمایلات امپریالیست ستایانه خود باخت که این چیز کمی نیست، بحث بیماری «وطن» و امثالهم نیز از تجربه مصائب دیگر مهاجرانی میاید که فرهادی حاضر به از دست دادن این منبع اصلی و پرمایه سوژه اینجا نیست، تجربه امیر نادری، محسن مخملباف، بهمن قبادی و…و حتی پیشتر از اینها سهراب شهید ثالث که مخاطب جهانی برای ساختههای خارج از ایران آن ها تره هم خرد نکرد و نمیکند، پس اینکه وطن بیمار است و من باید کنار بیمار باشم، چیزی جز خوردن ازاین ناحیه نیست. آیا فرهادی ازاین باخت اخری متنبه خواهد شد؟
«اصغر آقا» این بار بد جوری باخت؟!
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید