امروز: 1405/04/25 ساعت : 03:07

رمز شب

قرآن به دست، ایستاده بود کنار خیابان. نود و نهمین شبِ خیابان داری، شبی از شب‌های خرداد ماه، که باد گرم، عرق به پیشانی‌ می‌نشاند و هوس هندوانه‌ به دل.قران به دست‌ ایستاده بود کنار خیابان.
چادرش در باد مثل آب دریا موج برمی‌داشت و به ساحل شانه‌هایش برمی‌گشت. لبخند به لب بود و چنان آرام که گویی نقاش برای کشیدن تصویر عشق روی بوم نقاشی او را الگو قرار داده.
اصلا انگار آمده بود به دنیا، تا ساعت‌ها قرآن به دست‌ کنار خیابان به انتظارمان بایستد. بی‌آنکه از چشمانش لقمه‌ای محبت کم شود و از لبانش جرعه‌ای لبخند.
با نگاهش قربان صدقه‌مان می‌رفت. مثل همه‌ی مادرها.
سمتش کشیده می‌شدیم. مثل همه‌ی فرزندان.
زن و شوهر جوانی کالسکه‌ی دوقلوهایشان را به طرفش شتاب داد‌ند. دوقلوها را یکی یکی از میان کالسکه بیرون آوردند. بالا بردند. صدای بوسه زدن دوقلوها بر قرآن مثل گاز زدن گوجه سبز همه را به هوس انداخت.
نوجوانی کلاه نقاب دارش را از سر درآورد. منتظر شد بعد از گذشتن پیرمرد عصا به دست، از زیر قرآن رد شود.
دختر بچه‌ای که قلم دوش پدر نشسته بود دستش را به قرآن کشید و صورت پدر را با همان انگشتان تبرک شده، نوازش کرد.
ترجمه‌ی “انما المؤمنون اخوه” را اینبار نه در صفحات قرآن که در کف خیابان می‌دیدم.
زن و مرد شده بودیم خواهر و برادر.
خواهران و برادرانی همسنگر.
همسنگرانی که رمز شبمان قرآن بود.
یکی‌یکی از زیر قرآنِ مادر می‌گذشتیم و می‌رفتیم برای سنگرداری، برای پاسداری و برای در آغوش گرفتن خیابان‌ها.
در صف رزمندگان خیابان به تماشایش ایستادم.
از جنس مادران جنگ هشت ساله بود.
همان مادرانی که با مِهر و صلابتشان تاریخ را نوشتند.
همان مادرانی که قوت قلب و ثبات قدم را در ساک پسرهاشان توشه می‌گذاشتند. با سلام و صلوات تا کنار اتوبوس همراهشان بودند و با سینی آب و قرآن سمت جبهه‌ها بدرقه‌شان می‌کردند.
حالا همان مادرانِ قرآن به دست‌، تاریخ دیگری را می‌‌ساختند.
تاریخ بیعت‌ ما با ولی در کف خیابان.
که نظیر بیعتی است که مسلمانان صدر اسلام با نبی ختمی بستند زیر درخت.
بیعتی که تحت‌الشجره نامیده شد و مسلمانان پیمان بستند که تا پای جان، پای کار ولی‌شان بمانند و خدا در سوره‌ی فتح رضایتش را از آن‌ها اعلام کرد.
به زن نگاه می‌کردم. او شده بود مرکز ثقل زمین و ما شده بودیم رودی که سمتش جاری می‌شدیم.
جاری می‌شدیم و به هم می‌پیوستیم تا بخروشیم بر دشمن. خروشی از جنس وفا به وطن. زنده و زاینده.
نوبت من شد. سر بلند کردم. قرآن را بوسیدم و رد شدم. چند قدم جلو رفتم اما انگار برای رفتن، هنوز چیزی کم داشتم. انگار دل دخترانه‌ام پیش نگاه مادرانه‌اش جا مانده بود.
برگشتم. سر بلند کردم و دستش را بوسیدم. همان دستی که قرآن را بالا نگه داشته بود و مچ‌بندش پرچم ایران بود.

محترم محققیان

ثبت دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشنهاد و نظر شما در مورد این مطلب:

برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید

دیدگاه جدید

برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید

ℹ️

پیام سیستم