وقتی آمریکایی ها همچنان با تبعیض به جهان نگاه می کنند
کریستف کلمب در گزارش های روزانه خود در سال نوامبر 1492 می نویسد: «بومیان آمریکا باید به خدمت کاران خوبی تبدیل شوند، زیرا می بینم آنان به سرعت هر آنچه را من می گویم،ِ تکرار می کنند.» این نگاه برتری طلبانه غربی تا به امروز ادامه داشته است و فاجعه بارتر آنکه در میان برخی از کشورهای استعمارزده نیز درونی شده است. شاید امروز دیگر استدلال های نژادی و قومی بکار گرفته نشود، اما همانطور که سوفی بسیس، مورخ و پژوهشگر تونسی الاصل، بیان داشته است، پس از جنگ جهانی دوم و بیاعتبار شدن نظریههای نژادی، منطق برتریطلبانه از میان نرفت، بلکه زبان خود را تغییر داد. اگر در گذشته جهان به «نژادهای برتر و فروتر» تقسیم میشد، اکنون به «کشورهای توسعهیافته و توسعهنیافته» تقسیم میشود.
در واقع این همان منطق قدیمی استعمار است که اکنون در قالبی فنی و اقتصادی بازتولید شده است. کشورهای جنوب جهانی نه به عنوان کشورهایی که دارای مسیرهای متعلق به خودشان برای توسعه هستند، بلکه به عنوان جوامعی «عقبمانده» تعریف میشوند که باید خود را با معیارهای از پیش تعیینشده غربی تطبیق دهند. همانگونه که جریان شبه روشنفکری در ایران نیز توسعه غربی را تنها راه پیشرفت ایران می دانند. این درحالی است که توسعه نه مفهومی خنثی و جهانشمول، بلکه محصول تاریخی مناسبات قدرت است؛ مفهومی که در بسیاری موارد ادامه همان نگاه سلسلهمراتبیای است که پیشتر استعمار و سلطه نژادی را مشروعیت میبخشید.
اما چه اتفاقی افتاده است که برخی به جای مقابله و مقاومت در برابر برتری طلبی استعماری، گرفتار خودتحقیری شده اند؟ در پاسخ باید به این نکته توجه داشت که برتری طلبی غرب صرفاً محصول پیشرفتهای اقتصادی، علمی یا نظامی نیست، بلکه نتیجه شکلگیری یک دستگاه فکری و فرهنگی گسترده است که توانسته سلطه غرب بر جهان را به عنوان امری طبیعی، عقلانی و حتی خیرخواهانه معرفی کند. روایت مسلط اروپامحور اغلب این واقعیت تاریخی را نادیده می گیرد که پیشرفت غرب به میزان قابل توجهی مرهون دانش شرقی و بویژه تمدن مسلمانان بوده است. همانگونه که به بسیس بیان داشته است، این حذف آگاهانه بخشی از فرآیند ساختن این تصور بود که غرب «خود را خود ساخته است» و پیشرفت آن حاصل نبوغ ذاتی و مستقل اروپاییان بوده است.
در حقیقت، استعمار پیش از آنکه مسألهای سیاسی باشد، مسئلهای اخلاقی و انسانی است. استعمار بر انکار برابری انسانها بنا شده است و ذهنیت استعماری زمانی از میان میرود که این برابری به رسمیت شناخته شود. آزادی واقعی تنها با پایان اشغال سرزمینها حاصل نمیشود؛ بلکه مستلزم رهایی از گفتمانی است که انسانها را به برتر و فروتر تقسیم میکند.
همانگونه که آلبرت ممی، نویسنده فرانسوی -تونسی بیان داشته است، ذهنیت استعماری برای حفظ خود نیازمند توجیه است. هیچ انسانی نمیتواند به آسانی بپذیرد که برتری او بر بیعدالتی بنا شده است. به همین دلیل استعمارگر به تدریج دستگاهی از باورها و تصورات را میسازد که سلطه او را طبیعی و حتی ضروری جلوه دهد. مهمترین ابزار این فرایند، ساختن تصویری منفی از استعمارزده است. در این تصویر، مردم تحت استعمار تنبل، ناتوان، غیرعقلانی، عقبمانده و فاقد توانایی اداره خود معرفی میشوند. ممی این فرایند را «اسطورهسازی درباره استعمارزده» مینامد. استعمارگر ابتدا حقوق و امکانات را از مردم بومی سلب میکند و سپس همان محرومیت را دلیلی بر ناتوانی آنان قلمداد میکند. به بیان دیگر، استعمار شرایطی را خلق میکند که انسانها را در وضعیت ضعف قرار میدهد و سپس همین ضعف را به عنوان ویژگی ذاتی آنان معرفی میکند.
اما در این سوی داستان نیز نه مردمان عادی که طیفی از روشنفکران، این اسطوره های ساختگی را باور می کنند و آن را درونی می سازند، و بدتر آنکه تدریس می کنند و خود را نظریه پرداز توسعه می دانند. چنین روشنفکرانی خود را از دریچه نگاه استعمارگر می بینند و به ارزشهای بومی خویش با دیده تحقیر می نگرند. از اینرو استعمار صرفاً تصرف خاک نیست؛ تصرف آگاهی و حافظه تاریخی نیز هست. برای مبارزه با استعمار و غلبه بر آن نیز تنها استقلال سیاسی کافی نیست، بلکه مستلزم بازسازی اعتمادبهنفس ملی، شناخت ارزش های بومی و احیای کرامت انسانی است. در غیر این صورت، این روشنفکران همان «خدمتکاران خوب» نظم استعماری هستند و این خطر وجود دارد که آهسته آهسته یک ملت در خدمت استعمار در آورند.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید