غربزدگی صرفاً یک گرایش سیاسی نیست، بلکه پدیدهای هویتی و اصالتاً نوعی وابستگی معرفتی است که هر جامعۀ غیرغربی در مسیر آن قراربگیرد، به واقع در شرایطی فروافتاده که با ابتناء بر آن شرایط، ناگزیر مبانی و چارچوبهای مفهومی خود را کنار میگذارد و چارچوبهای مفهومی تمدن غرب را معیار سنجش حقیقت، پیشرفت و انسان مطلوب قرار میدهد، و لاجرم به جامعهای تبدیل میشود که جز نام و احتمالاً برخی ظواهر، سنخیتی با خود ندارد و هرچه هست، مبانی و آموزههای فرهنگی و هویتی غربی است که خود به بستری برای رونق و پیشرفت آنها در جهان تبدیل شده است. به تعبیری، در شرایط فروافتادگی و وقوف یک جامعه در نهلۀ غربزدگی، آنچه که به وقوع میپیوندد، رویآوری به اندیشه و فرهنگ غرب از موضع فرودست، و در سیر یک فرایند پیوسته و تدریجی، پذیرش مرجعیت مطلق آن و تنزل آموزهها و آرایهها و حتی ارزشهای بومی به مفاهیمی درجهدو، نسبی و پیرو آموزههای غربی، که میزان پذیرفتهشوندگی آنها هم نسبت انطباق یا دستکم همخوانی آنها با انگارهها و آرایههای غربی است.
اصولاً هر تمدن بر مبنای پیشفرضهای هستیشناختی و انسانشناختی خود، مفاهیم را تعریف میکند، و برمبنای همین سنخ اظهار وجود است که در سنت فکری ایران اسلامی، انسان در پیوند با امر قدسی، جامعه یا مسؤولیت اخلاقی موجودیت مفهومی پیدامیکند، اما در ساختار فکری غرب مدرن، انسان اغلب بهعنوان موجودی خودبنیاد، صاحب حق و محور معنا تعریف میشود؛ و این مبنای تفاوتها و تضاد این دو تمدن در نگاه آنها به انسان و بهتبع، تبیین و تعریف نقش موردنظر برای این عنصر محوری میگردد، و چنین است که اساساً چارچوبهای این دو تمدن همچون هویت، مرجعیت فکری، کرامت انسانی، سیاست و اقتصاد و هر امری که بهگونهای به انسان مرتبط میگردد، ازبنیان متفاوت میشوند.
باری، آنچه در این تقابل تمدنی، که جامعۀ ما امروز در متن آن قرارگرفته، مسألۀ اصلی به شمار میآید اندیشه و استقلال یا وابستگی در آن است. جامعۀ ما یا بهتعبیری تمدن اسلامی ایران، به اعتبار تمدن بودنش، از مفاهیمی بنیادین برخوردار است، و چنین نیست که همچون جوامع بری از تمدن بنیادین و جهانبینی، یا مهزوم کامل غرب در تهاجم همه جانبۀ آن در این روزگار، به جایی رسیده باشد که مفاهیم بنیادین خود را کاملاً ازدست داده باشد و حال در جریانی قرارگرفته باشد که خواسته یا ناخواسته، ملزم به اخذ بدون تأمل و بازخوانی تاریخی، از غرب باشد؛ جریانی که این جامعه و تمدن نهادین را در معرض نابودی کامل و بازآرایی در چارچوب وابستگی بنیادین معرفتی به غرب قرارمیدهد. البته مسیر دیگری هم در این شرایط میتواند موجود باشد، که البته مورد ادعای عمدۀ جریانهای سیاسی و فرهنگی هم است؛ و آن بهره برداری از دستاوردهای غرب از مسیر تعامل انتقادی با جهان، البته با حفظ هویت و بدون فرورفتگی در انزوا یا خودباختگی میباشد؛ نگاهی که در دو اشکال عمده فرورفته است، یکی این که غرب را جهان میبیند و دیگر این که از این واقعیت غافل است که غرب در طیّ این مدت حاکمیت بر جهان نشان داده که دستاوردهای خود را از مسیر تعامل انتقادی که هیچ، از مسیر تسلیم تامّوتمام هم به جامعۀ غیرغربی نخواهدداد و به هر بهانهای، پس از نیل به بازهای از دانش و فنّ یا هر نمود خاصّ تمدنی، با ایجاد شورا یا آژانس یا هر مجمعی دیگر، و راندن دیگران از این مجمع، میکوشد آن دستاورد را از دسترس دیگران دورنگهدارد.
چنین است که هر کسی که به عنوان نمایندۀ انقلاب اسلامی یا تمدن اسلامی ایران در موقعیت مواجهه با غرب قرارمیگیرد، این خصلت برآمده از نخوت حدود سیصدسالۀ غربی را بیکموکاست بشناسد و بداند که اینان گرچه از بستر آن نخوت فروافتادهاند، اما هنوز آن را نمیخواهند بپذیرند و اساساً از همین رو است که رئیس جمهور فعلی آمریکا، نمایندۀ قدرت غرب در این روزگار، در زمان آغاز دورۀ ریاست جمهوریش شعار معروف خود یعنی “بازگردان عظمت و شکوه به آمریکا” را مطرح کرده و در راستای آن از تلاشهای ناسالم بسیاری همچون جنگ یا تهدیدهای وقوع آن چشم پوشی نخواهدکرد؛ واقعیتی که بر مبنای همان اصولاً دو بازۀ جنگی را در طیّ یک سال به ایران تحمیل کرد و اکنون هم گرچه باز شعار یاوۀ آتش بس را سرداده و البته آن را در ذهن برخی مدعیان سیاستورزی یا نظریهپردازی ما جاانداخته، از هر مسیر و با هر وسیله ای در صدد ایجاد رخوت و ضعف در ذهن تصمیمگیران ما است، تا جنگ بعدی را در مسیری هموارتر به ایران و انقلاب اسلامی تحمیل کند.
خوش خیالی یا مواجهه با واقعیت غرب وحشی
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید