مشت گره شده امام خامنهای شهید قدساللهنفسهالزکیه به ما آموخت، باید برخاست؛ برای ساختن انسان، برای ماندن در راه، و برای رسیدن به قله. اما برخاستنِ ما تنها یک فریادِ گذرا نیست؛ برخاستن، «روشِ زیستن» است. آیینِ ما، آیینِ «وصل» است؛ وداع در قاموسِ اهلِ ایمان، ایستگاهِ پایان نیست، نقطهٔ تجدیدِ عهد است. امروز روزِ آن است که در آینهٔ دل بنگریم و بپرسیم: آیا ما ادامهدهندهٔ حقیقیم، یا تنها ستایشگرِ نامها؟ آیا راه را میشناسیم، یا فقط از راه سخن میگوییم؟
رهبریِ باصلابتِ آن قائدِ شهید به ما آموخت که راهِ حق بنبست ندارد؛ زیرا او خود، تجسمِ استقامت و عقلانیتِ انقلابی بود: آرام در طوفان، روشن در ابهام، و محکم در میدانِ تصمیم. شهادتِ مقتدرانهٔ او نه یک نقطهٔ پایان، که نقطهٔ جوششِ ارادههای پولادینِ امت است؛ تا ثابت شود خورشید، حتی در غروبِ جسمانی نیز، پرفروغتر از همیشه میتابد و راه، با رفتنِ مردانِ خدا متوقف نمیشود.
باید برخاست؛ زیرا راههای بزرگ را انسانهای ساختهشده ادامه میدهند، نه دلهای سست. قله سهمِ کسانی است که درههای خوف را پشت سر میگذارند، زخمِ راه را میبوسند و از رنج، نردبان میسازند. مشتِ گرهکرده در این مسیر، فقط یک حرکت نیست؛ نشانِ پیوندِ میانِ ایمان و عمل است؛ نشانهٔ آن است که دل، تسلیمِ وسوسه نمیشود و اراده، بازیچهٔ تردید نمیگردد. آن مشتِ گرهکرده، گواهی میدهد که ما در میدانِ تربیتِ نفس مجاهدیم، و در میدانِ امتحانِ روزگار، استوار.
باید برخاست؛ برای آنکه انسانِ امروز از خاکسترِ روزمرّگی سر برآورد. قائدِ شهیدِ ما همواره یادآور میشد که اگر انسان درونِ خود را آباد نکند، بیرون را نخواهد ساخت. او به ما آموخت که «سختی»، پایانِ راه نیست؛ پیچِ تندِ مسیر است. خستگی هست، اما توقف نه؛ زخم هست، اما تسلیم نه. هنرِ مردانِ الهی فقط آغاز کردن نبود؛ «ماندن» بود. راهِ حق راهِ نفسهای بلند است؛ جایی که پیروزی، در لحظهای رقم میخورد که ظاهراً همهچیز از توانِ بشر فراتر رفته است.
این سنتِ خداست: اگر بندگان در میدانِ حق باقی بمانند، اگر نلغزند، اگر نترسند، درهای یاری از جایی گشوده میشود که گمانش را نمیبرند. امروز تداومِ راهِ آن رهبرِ فرزانه یعنی تبدیلِ ایمان به اخلاق، اخلاق به رفتار، و رفتار به بنایِ آینده. هیچ قلهای فتح نمیشود مگر آنکه پیش از آن، قلهٔ عزم و طهارت در درونِ ما فتح شده باشد. و هیچ جامعهای قد نمیکشد مگر آنکه انسانهایش، قامتِ خود را در مدرسهٔ تقوا و مسئولیت راست کرده باشند.
باید برخاست؛ و از خستگی بتی برای پرستش نسازیم. آنکه افق را میشناسد، در پیچوخمِ مسیر گم نمیشود؛ زیرا به وعدهٔ الهی یقین دارد. استقامت فقط تحملِ رنج نیست؛ استقامت یعنی حفظِ جهت در کشاکشِ حادثهها؛ یعنی بدانی برای چه آمدهای و به سوی چه میروی. اگر دیگران از پایان گفتند، تو از تجدیدِ عهد سخن بگو. اگر دیگران از فرسودگی گفتند، تو از راهِ نو بگو. اگر دیگران از تردید گفتند، تو از یقینِ روشن بگو.
میراثِ آن قائدِ شهید فقط نام و تصویر نیست؛ میراثِ او «منطقِ عمل» است: نخستین بودن در جبههٔ حق، خستهنشدن در راهِ تکلیف، و ایستادن با وقار در روزهای سخت. اگر این شعله در جانِ ما زنده بماند، راه ادامه دارد. امروز بیش از هر زمان به انسانهایی نیاز داریم که هم دلشان روشن باشد، هم قدمشان محکم، و هم نیتشان خالص؛ کسانی که در سختترین روزها نیز آرام، باوقار و اثرگذار میمانند.
باید برخاست؛ و در مدرسهٔ ایمان، درسِ صبر در تنگنا، امید زیرِ ابرهای تیره، و توکل آنگاه که اسباب اندک است را دوباره مرور کرد. هیچ مجاهدتی اگر برای خدا باشد، بیثمر نمیماند. راهِ خدا با زمینخوردنِ موقت تمام نمیشود؛ با برخاستنِ دوباره معنا پیدا میکند. و نصرتِ الهی، سهمِ آنان است که در لحظههای تعیینکننده، از حق عقب نمینشینند.
پس باید برخاست؛ برای ساختنِ خانه، مدرسه، جامعه و آینده. برای آنکه ثابت کنیم شهادت، خاموشی نیست؛ روشنایی است. فقدان، پایان نیست؛ آغازِ مسئولیت است. و راه، با رفتنِ پیشتازان متوقف نمیشود؛ بلکه سنگینتر و روشنتر بر دوشِ بازماندگان قرار میگیرد.
اکنون وقتِ آن است که با دلی آباد، با ایمانی تازه، با ارادهای استوار و با مشتهایی گرهکرده از یقین برخیزیم؛ و به یقین بدانیم: آنکه برای خدا برخاست، هرگز تنها نمیماند؛ و خدا راهِ اهلِ ایستادگی را بیثمر نمیگذارد.
شهادتِ مقتدرانه پدر امت، تولدِ دوباره ارادههاست
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید