چرچیل جملهای دارد که مشهورترین توصیف از سیاست سازش و تسلیم طلبی است: «شما را میان جنگ و ننگ مخیّر ساختند، و شما ننگ را انتخاب کردید؛ اما جنگ هم به سراغ تان خواهد آمد.» این جمله زمانی بیان شد که نخست وزیر وقت بریتانیا با پیمان مونیخ در سال 1938 در برابر تجاوز و زیاده خواهی هیتلر کوتاه آمد و با واگذاری بخشی از چکسلواکی به آلمان مواففت کرد تا مانع جنگ شود. اما همانطور که چرچیل پیش بینی کرده بود، چند ماه بعد جنگ آغاز شد، آن هم بزرگ ترین جنگ تاریخ بشر.
تاریخ به ما می آموزد که اگر صلح را دوست دارید، باید کاری کنید که تجاوز پرهزینه باشد. صلح نه تنها از مسیر امتیاز دادن به دست نمیآید که صلح طلبی رمانتیک می تواند عامل جنگ نیز باشد؛ اگر در یک جامعه، دفاع با جنگ مترادف شود، تنش زدایی جای تهدیدزدایی را بگیرد، هزینه کردن برای توان نظامی هدررفت منابع تلقی شود، و سخن گفتن از بازدارندگی اخلاقاً مذموم شمرده شود، نهایتاً به فضایی دامن می زند که هزینه مقاومت، از نظر افکار عمومی، بیش از هزینه تسلیم است.
تامس سوول، اقتصاددان و نظریه پرداز سرشناس آمریکایی، در کتاب «روشنفکران و جامعه» دقیقاً به همین خطاهای محاسباتی روشنفکران می پردازد. وی درباره بسیاری از روشنفکران قرن بیستم هشدار میدهد که آنها اغلب پیامدهای بلندمدت ایدههای خود را نمیبینند، زیرا هر مسأله را در چارچوبی انتزاعی و جدا از تجربه تاریخی تحلیل میکنند. برای مثال، برتراند راسل در دهه ۱۹۳۰، یعنی سالهای آغازین قدرتگیری هیتلر معتقد بود که حتی خلع سلاح یکجانبه بریتانیا میتواند راه را برای صلح هموار کند. مواضع صلح طلبانه انتزاعی روشنفکران در این دهه و تأثیر آن بر سیاست خارجی، یکی از مهمترین عبرت های تاریخ است.
در این دوران، بسیاری از روشنفکران صرفاً از منظر اخلاقی به جنگ نگاه می کردند. آنها تحت تأثیر جنگ جهانی اول و خسارت های آن، هرگونه آمادگی نظامی را گامی به سوی جنگ تلقی میکردند. اما پرسشی که کمتر مطرح میشد این بود که اگر یک دولت زیاده خواه و توسعه طلب دقیقاً از همین نفرت اخلاقی از جنگ برای پیشبرد سیاستهای تهاجمی و تجاوزگرانه خود استفاده کند، چه خواهد شد؟
همانگونه که سوول بیان داشته، در نگاه انتزاعی روشنفکران و سیاستمداران، مسأله فقط آن است که «امروز چگونه میتوان از جنگ جلوگیری کرد؟» و راه حل را در مماشات، تنش زدایی و امتیاز دادن جستجو می کردند. اما پرسش بسیار مهمتری نادیده گرفته میشد: «این امتیاز برای متجاوز چه پیامی در بر دارد؟»
برای مثال، ژوزف بارتلمی، استاد حقوق دانشگاه پاریس و نماینده فرانسه در جامعه ملل، میپرسید آیا ارزش دارد که میلیونها جوان فرانسوی برای حفظ کشوری چون چکسلواکی جان خود را از دست بدهند؟ پرسشی که در ظاهر، منطقی، انسانی و حتی اخلاقی به نظر میرسید. اما مشکل این پرسش آن است که مسأله را به شکلی طرح میکند که عامل اصلی بحران، یعنی اراده تجاوزکارانه و توسعهطلبانه هیتلر را پنهان می ساخت.
مشکل چنین استدلال هایی آن است که جنگ را نتیجه مقاومت فرانسه معرفی میکرد، نه نتیجه تجاوز آلمان. گویی اگر فرانسه مقاومت نمیکرد، جنگی نیز در کار نبود. اما تاریخ خلاف آن را نشان داد. امتیاز مونیخ نهتنها صلح را حفظ نکرد، بلکه هیتلر را به این نتیجه رساند که سیاست تهدید، بهترین ابزار برای پیشبرد اهداف اوست.
در مارس ۱۹۳۶، هیتلر با نقض آشکار پیمان ورسای و معاهده لوکارنو، نیروهای خود را وارد منطقه غیرنظامی راینلند کرد. از نظر نظامی، این اقدام قمار بزرگی بود. بعدها بسیاری از فرماندهان آلمانی اعتراف کردند که اگر فرانسه در همان روزها وارد عمل میشد، ارتش آلمان ناچار به عقبنشینی بود. خود هیتلر نیز بعدها اذعان کرد که «آن چهلوهشت ساعت، اضطرابآورترین ساعات زندگی سیاسی من بود.» زیرا هنوز اطمینان نداشت که فرانسه و بریتانیا واکنشی نشان نخواهند داد. اما هیچ واکنشی نشان ندادند.
این عدم واکنش، از دید هیتلر صرفاً یک موفقیت سیاسی نبود؛ بلکه اطلاعاتی ارزشمند درباره ذهن رقیب در اختیار او گذاشت. او دریافت که رهبران اروپا بیش از آنکه نگران گسترش قدرت آلمان باشند، نگران آغاز جنگ هستند. در واقع، راینلند برای هیتلر همان نقشی را داشت که یک عملیات شناسایی برای یک فرمانده نظامی دارد. او نه فقط مرزهای جغرافیایی، بلکه مرزهای روانی دشمن را نیز آزمود.
در واقع، دولت های متجاوز، به هیچ عنوان امتیازدهی طرف مقابل را یک پیروزی دیپلماتیک صرف تلقی نمی کنند. بلکه آن را نشانهای از وضعیت روانی و سیاسی آنها میدانند. هر بار که متجاوز، بدون جنگ به خواستهای میرسد، این باور در او تقویت میشود که دشمن، نه فقط از جنگ، که از مقاومت نیز گریزان است. به همین دلیل، میتوان ادعا کرد که آنچه بیش از همه به جنگ می انجامد، تغییر در موازنه قوا نیست، بلکه تغییر در موازنه ارادهها است.
هیچ دولتی به صرف داشتن ارتشی قدرتمند، دست به جنگی در مقیاس جهانی نمیزند. جنگ، پیش از آنکه تصمیمی نظامی باشد، یک محاسبه است. دولت متجاوز باید به این نتیجه برسد که احتمال موفقیت بیشتر از احتمال شکست است. این محاسبه، تنها بر پایه تعداد موشک و جنگنده انجام نمیشود، بلکه بیش از هر چیز به ارزیابی اراده برای مقاومت بستگی دارد.
این همان نکتهای است که بسیاری از تاریخنگاران جنگ بر آن تأکید کردهاند. هر اقدام نظامی می تواند آزمونی برای سنجش اراده باشد. و زمانی که دشمن به این نتیجه برسد که اراده مقاومت در طرف مقابل دچار فروپاشی شده است، جنگ تمام عیار آغاز می شود. از اینرو دولتمردان و سیاستمداران باید دقت کنند که بواسطه خام اندیشی روشنفکران و صلح طلبی فانتزی، دچار خطای محاسباتی نشوند و با پاسخ های متناسب به تجاوز دشمنان، از خطای محاسباتی أنها نیز جلوگیری کنند. حضور حیرت آور مردم در خیابان و در حضور تاریخی آنها در مراسم تشییع امام شهید، موازنه اراده ها را با فاصله زیادی به نفع ملت ایران تغییر داده است و صلح و امنیت پایدار فقط با اتکای به همین اراده های مستحکم امکان پذیر است.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید