سرمقاله : یاسر سالک نیا و رضا صالحی
انتخابات ۲۰۱۶ بهسختی نخستین باری بود که نظام سیاسی ایالات متحده بسیاری از متحدان و شرکای این کشور را نگران کرد. پس از انتخابات ۱۸۳۲ نیز بریتانیاییها گلایه داشتند که آمریکا توسط «عوامفریبان و افراد بیوجدان» اداره میشود و از آن زمان، نمونههایی از این نگرانی بارها از سوی رهبران کشورهای متحد آمریکا تکرار شده است. با این حال، آنچه دوره دونالد ترامپ را متفاوت میکند، صرفاً نگرانی درباره یک رئیسجمهور یا یک جریان سیاسی نیست؛ بلکه برای نخستینبار متحدان آمریکا بهطور آشکار شروع به کاهش ریسک وابستگی خود به واشنگتن کردهاند.
در دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ، تعهد آمریکا به شبکه اتحادهای جهانی خود تضعیف شد، اما از بین نرفت. بخشی از این مسئله به آن بازمیگشت که ترامپ تازه وارد کاخ سفید شده بود، در عمل محتاطتر رفتار میکرد و هنوز آمادگی کامل برای ایجاد یک انقلاب بنیادین در سیاست خارجی آمریکا نداشت. از سوی دیگر، دولت او عمدتاً متشکل از چهرههایی بود که همچنان به رویکرد سنتی سیاست خارجی و دفاعی آمریکا باور داشتند. مشاوران ارشد او معتقد بودند ایالات متحده باید در سطح جهانی فعال بماند و از ساختار سیاسی، امنیتی و اقتصادیای که پس از دهه ۱۹۴۰ شکل گرفته بود، سود میبرد.
با وجود شعار «اول آمریکا» و گرایشهای رادیکالتر شخص ترامپ، او در دوره نخست ریاستجمهوری خود در بسیاری از اقداماتی که میتوانست رهبری جهانی آمریکا را بهطور جدی زیر سؤال ببرد، تردید داشت. برای نمونه، خروج نیروهای آمریکایی از کشورهایی مانند آلمان، عراق، ژاپن، کره جنوبی و سوریه را بررسی کرد، اما در نهایت این تصمیمها عملی نشد؛ بخش مهمی از آن نیز به دلیل مخالفت مشاوران ارشدش بود.
اما دوره دوم ترامپ با شرایط متفاوتی آغاز شد. شعار «اول آمریکا» این بار نه صرفاً بهعنوان یک موضع انتخاباتی، بلکه بهعنوان چارچوب اصلی سیاست خارجی او دنبال شد. ترامپ تلاش کرد ساختاری را که دههها بر پایه اتحادها، نهادهای بینالمللی و رهبری آمریکا شکل گرفته بود، با منطق فشار مستقیم و استفاده حداکثری از قدرت بازتعریف کند. مشکل اصلی این رویکرد آن بود که ساختار موجود تنها مجموعهای از ابزارهای قدرت نبود، بلکه بر شبکهای از اعتماد، تعهدات متقابل و مشروعیت سیاسی استوار بود؛ عناصری که با فشار و تهدید بهسادگی جایگزین نمیشوند.
آمریکایی که در دهههای گذشته خود را مدافع آزادی، ثبات و نظم جهانی معرفی میکرد، در این دوره بیش از گذشته زبان تهدید و فشار را در برابر حتی نزدیکترین متحدان خود به کار گرفت. همین تغییر رفتار باعث شد برخی تحلیلگران غربی نیز از مفهوم «هژمون غارتگر» سخن بگویند؛ یعنی قدرتی که برای حفظ جایگاه خود، به جای تولید نظم، بیش از پیش به بهرهگیری مستقیم از قدرت متوسل میشود.
سال نخست دولت دوم ترامپ نشان داد دورانی که متحدان آمریکا میتوانستند برای حفظ نظم جهانی به واشنگتن تکیه کنند، وارد مرحلهای نامطمئن شده است. در هشت دهه پس از پایان جنگ جهانی دوم، تقریباً تمامی رؤسای جمهور آمریکا، با وجود اختلافات فراوان در روش و میزان مداخلهگری، بر یک فرض اساسی توافق داشتند: اینکه سرمایهگذاری در شبکه اتحادها، دفاع از آزادی کشتیرانی، حمایت از تجارت جهانی و حفظ نهادها و قواعد بینالمللی، در نهایت به سود امنیت و منافع آمریکا خواهد بود.
البته هیچیک از رؤسای جمهور آمریکا در اجرای این اهداف کاملاً ثابتقدم نبودند و بسیاری از آنها در مقاطع مختلف از قدرت نظامی یا فشار اقتصادی استفاده کردند، اما چارچوب کلی حفظ شد. تفاوت ترامپ در این است که او خود این چارچوب را زیر سؤال برد و هزینههای آن را بیشتر از منافعش دانست.
این تحلیل صرفاً دیدگاهی خارج از غرب نیست، بلکه بخشی از نگرانیهای مطرحشده در داخل جهان غرب نیز هست. نشریه فارن افرز در دیماه سال گذشته در تحلیلی نوشت که سیاست خارجی متفاوت ترامپ، اعتماد متحدان آمریکا به تضمینهای امنیتی واشنگتن را متزلزل کرده و آنها را با یک بحران راهبردی مواجه ساخته است. بسیاری از این کشورها به دلیل سالها وابستگی به آمریکا، نبود برنامه جایگزین، اختلافات داخلی و کمتوجهی به تقویت توان دفاعی خود، آمادگی کافی برای سازگاری با نظم جدید را ندارند. به همین دلیل، در کوتاهمدت تلاش میکنند حمایت آمریکا را حفظ کنند و زمان بخرند.
با این حال، انتظار برای بازگشت کامل شرایط گذشته میتواند محاسبهای اشتباه باشد؛ زیرا مسئله فقط شخص ترامپ نیست، بلکه بازتاب تغییری عمیقتر در بخشی از جامعه سیاسی آمریکا درباره نقش جهانی این کشور است. تجربه جنگهای پرهزینه، مشکلات اقتصادی داخلی و افزایش تمایل به تمرکز بر مسائل داخل کشور، باعث شده بخشی از افکار عمومی آمریکا دیگر مانند گذشته از نقش رهبری جهانی واشنگتن حمایت نکند. از این رو، متحدان آمریکا ناچارند به جای انتظار برای بازگشت وضعیت پیشین، گزینههای جدیدی برای امنیت و منافع خود طراحی کنند.
اما پرسش اصلی این است که از آن زمان تاکنون چه تغییری رخ داده است؟ آیا نظم آمریکایی توانسته خود را بازسازی کند یا اقدامات ترامپ به تضعیف بیشتر آن انجامیده است؟
آمریکا در نخستین مراحل دوره دوم ترامپ، فشار را نه فقط بر رقبا، بلکه بر نزدیکترین متحدان خود نیز افزایش داد. کشورهایی که در ابتدا تلاش کردند این فشارها را تحمل کنند، بهتدریج واکنش نشان دادند. فرانسه، اسپانیا، آلمان و دیگر کشورهای اروپایی یکی پس از دیگری از افزایش فاصله میان اروپا و واشنگتن سخن گفتند؛ فاصلهای که اکنون به یکی از جدیترین بحرانهای تاریخ روابط فراآتلانتیک تبدیل شده است.
بحث اصلی در بسیاری از رسانهها و محافل سیاسی آمریکا دیگر این نیست که آیا اروپا خواهان استقلال راهبردی است یا نه، بلکه این است که آیا توان تحقق آن را دارد. تمایل اروپا به کاهش وابستگی به آمریکا موضوع تازهای نیست و در بحرانهای مختلف، از جنگ خلیج فارس تا تحولات خاورمیانه، نشانههایی از آن دیده شده است. اکنون اما این بحث از سطح تمایل سیاسی فراتر رفته و به مسئلهای درباره آینده ساختار امنیتی غرب تبدیل شده است.
در غرب، اتحادیه اروپا نیز با مجموعهای از چالشهای داخلی و خارجی روبهروست. این اتحادیه، بهعنوان یکی از بزرگترین بلوکهای اقتصادی جهان، همزمان با فشارهای امنیتی، اختلافات سیاسی داخلی و تغییر در روابط اقتصادی جهانی مواجه شده است. برخی کشورها خواهان کاهش وابستگی راهبردی به آمریکا هستند و حتی بحثهایی درباره آینده انسجام درونی اروپا مطرح شده است.
ناتو نیز که ستون اصلی امنیتی غرب در دهههای گذشته بوده، با بحران اعتماد و اختلافات داخلی مواجه شده است. وابستگی گسترده این پیمان به توان نظامی و مالی آمریکا باعث شده هرگونه کاهش تعهد واشنگتن، پرسشهای جدی درباره آینده آن ایجاد کند. ترامپ سالهاست که از منتقدان سرسخت ناتو محسوب میشود و بارها این ائتلاف را ناکارآمد دانسته و از متحدان اروپایی خواسته سهم بیشتری از هزینههای دفاعی را پرداخت کنند.
این رویکرد در دوره دوم ریاستجمهوری او شدت بیشتری گرفت. مقامات آمریکایی اعلام کردند واشنگتن در حال بررسی میزان مشارکت کشورهای اروپایی در تأمین هزینههای دفاعی است و در صورت عدم پرداخت سهم مورد انتظار، ممکن است حضور نظامی خود در برخی مناطق را کاهش دهد. چنین مواضعی در اروپا این نگرانی را ایجاد کرده که آمریکا دیگر مانند گذشته خود را متعهد به دفاع بیقیدوشرط از متحدانش نمیداند.
همزمان، رفتار ترامپ با رهبران کشورهای متحد، به شکاف سیاسی میان دو سوی اقیانوس اطلس دامن زد. او در موارد متعددی با لحنی تحقیرآمیز درباره رهبران اروپایی سخن گفت؛ موضوعی که واکنشهای تندی در اروپا برانگیخت. در مقابل، ترامپ بارها از رهبران اقتدارگرا مانند شی جینپینگ، نارندرا مودی و ولادیمیر پوتین تمجید کرده و آنها را بهعنوان سیاستمدارانی قدرتمند و موفق معرفی کرده است. این تفاوت در نوع برخورد با متحدان دموکراتیک و رقبای اقتدارگرا، یکی از نگرانیهای اصلی شرکای سنتی آمریکا شده است.
در چنین شرایطی، پرسش اساسی برای اروپا این است که آیا میتواند بدون تکیه کامل بر واشنگتن، ساختار امنیتی مستقلتری ایجاد کند؟ پاسخ به این پرسش هنوز روشن نیست؛ زیرا اروپا اگرچه از نظر اقتصادی قدرت قابل توجهی دارد، اما در حوزه نظامی همچنان وابستگی عمیقی به ظرفیتهای آمریکا دارد.
در کنار بحران روابط فراآتلانتیک، عملکرد ترامپ در قبال چین نیز تصویری پیچیده و متناقض ارائه میدهد. برای درک وضعیت کنونی مناسبات واشنگتن و پکن، باید به آغاز دوره دوم ریاستجمهوری ترامپ بازگشت. او با رویکردی تهاجمی وارد کاخ سفید شد و یکی از نخستین اقدامات مهمش آغاز جنگ تجاری جدید علیه چین بود. وضع تعرفههای متقابل بر این اساس صورت گرفت که از نگاه ترامپ، پکن سالها از طریق سیاستهای تجاری ناعادلانه به اقتصاد آمریکا آسیب زده و اکنون باید هزینه آن را پرداخت کند.
اما واکنش چین برخلاف بسیاری از کشورها، پذیرش سریع مذاکره برای کاهش فشارها نبود. پکن مسیر مقابله متقابل را انتخاب کرد و از مهمترین ابزارهای اقتصادی خود، بهویژه در حوزه صادرات مواد معدنی راهبردی و خاکهای کمیاب، استفاده کرد. این اقدام نشان داد چین برخلاف تصور برخی سیاستگذاران آمریکایی، ابزارهای مؤثری برای پاسخگویی به فشارهای واشنگتن در اختیار دارد.
این روند تا نشست گروه ۲۰ ادامه یافت؛ جایی که دیدار رهبران دو کشور به کاهش موقت تنشها و نوعی آتشبس تجاری منجر شد. پس از آن، لحن ترامپ درباره چین نیز تغییر کرد. به نظر میرسید واشنگتن دریافت که رویارویی مستقیم با پکن، به دلیل وابستگیهای متقابل اقتصادی و اهرمهای در اختیار چین، هزینههای سنگینی خواهد داشت.
با این حال، تغییر لحن به معنای کنار گذاشتن رقابت با چین نبود. راهبرد آمریکا تغییر کرد: ابتدا تقویت موقعیت خود در عرصه جهانی و سپس بازگشت به رقابت با پکن از موضعی قویتر. در این چارچوب، دو پرونده اهمیت ویژهای پیدا کردند: ونزوئلا و ایران.
ونزوئلا بهعنوان یکی از کشورهای مهم در تأمین انرژی چین، بخشی از این معادله بود. آمریکا تلاش کرد با فشار بر دولت نیکلاس مادورو، نقش بیشتری در مدیریت جریان انرژی این کشور ایفا کند. این اقدام تا حدی موفقیتهایی برای واشنگتن به همراه داشت، اما پرونده ایران برای آمریکا اهمیت بسیار بیشتری داشت؛ زیرا ایران نهتنها یک بازیگر منطقهای، بلکه یکی از عوامل تعیینکننده در معادلات انرژی و امنیتی غرب آسیا محسوب میشود.
پرسش اصلی این است که تقابل با ایران چه ارتباطی با رقابت آمریکا و چین دارد؟ پاسخ را باید در راهبرد کلان واشنگتن درباره منطقه جستوجو کرد. آمریکا همچنان دو موضوع را در غرب آسیا حیاتی میداند: نخست، منابع انرژی منطقه و جلوگیری از کنترل آن توسط قدرتهای رقیب؛ دوم، گذرگاههای راهبردی بینالمللی که برای تجارت جهانی اهمیت حیاتی دارند.
چین به دلیل وابستگی گسترده به انرژی خلیج فارس و مسیرهای انتقال کالا و مواد اولیه، به شدت نسبت به تحولات غرب آسیا حساس است. بنابراین، کنترل یا تأثیرگذاری آمریکا بر این منطقه، یک ابزار مهم در رقابت ژئوپلیتیکی با پکن محسوب میشود.
به همین دلیل، تحولات ایران برای واشنگتن صرفاً یک پرونده منطقهای نبود، بلکه بخشی از رقابت بزرگتر با چین به شمار میرفت. ترامپ امیدوار بود با اعمال فشار حداکثری و استفاده از قدرت نظامی و اطلاعاتی، موقعیت آمریکا را در منطقه تقویت کند؛ اما نتیجه نهایی مطابق انتظار او پیش نرفت.
همین تجربه باعث شد سفر ترامپ به چین در شرایطی انجام شود که موقعیت آمریکا نسبت به گذشته با پیچیدگیهای بیشتری مواجه بود. جنگ ایران نهتنها دستاورد تعیینکنندهای برای واشنگتن ایجاد نکرد، بلکه بر تصویر قدرت و توانایی آمریکا برای شکلدهی یکجانبه به تحولات جهانی نیز تأثیر گذاشت. چین از این شرایط استفاده کرد و تلاش کرد ابتکار عمل بیشتری در روابط دوجانبه به دست گیرد.
در دیدار ترامپ و شی جینپینگ، یکی از نکات مهم، تغییر در سطح و لحن هشدارهای چین درباره تایوان بود. پکن که پیشتر عمدتاً از مواضع غیرمستقیم استفاده میکرد، صریحتر از گذشته درباره پیامدهای سیاستهای آمریکا در قبال تایوان هشدار داد. این مسئله نشان داد چین خود را در موقعیتی میبیند که میتواند با اعتمادبهنفس بیشتری در برابر فشارهای واشنگتن موضعگیری کند.
جنگ ایران به نقطهای تبدیل شد که محدودیتهای قدرت آمریکا را آشکار کرد. واشنگتن اگرچه توانایی انجام عملیات نظامی گسترده و ضربات دقیق را دارد، اما تبدیل این توان نظامی به یک دستاورد سیاسی پایدار، همچنان با دشواریهای جدی روبهروست.
در صبح روز نهم اسفند جنگندههای متجاوز آمریکایی از پایگاههای منطقهای خود برخاستند. دونالد ترامپ که چندی پیش با ربودن رئیسجمهور ونزوئلا نمایشی پر سر و صدا برای هواداران خود ترتیب داده و روایت پیروزی را در رسانههای همسو با خود بازتولید کرده بود، این بار به دنبال نمایشی بزرگتر و خطرناکتر بود.به گمان خود میخواست با یک ضربه سنگین نه تنها جمهوری اسلامی ایران را به تسلیم وادارد، بلکه نام خود را به عنوان رئیسجمهوری که توانسته مشکل ایران را تعیین تکلیف کند، در تاریخ ثبت نماید. چنان تصور میکرد با حمله اول و به شهادت رساندن رهبر معظم انقلاب اهداف خود را تامین کرده است. لذا روبهروی دوربینها ایستاد و با لبخندی آمیخته از رضایت شیطانی و غرور کاذب اعلام کرد که «بزرگترین تهدید صلح جهانی از میان برداشته شده» و ایران به زودی مجبور به پذیرش شرایط آمریکاست. اما آن ترور، نه پایان کار که آغاز باتلاقی مرگبار برای آمریکا بود.
ساعاتی پس از این جنایت، پاسخ قاطع و کوبنده ایران آغاز شد. پایگاههای آمریکایی در منطقه یکی پس از دیگری زیر آتش موشکهای بالستیک و پهپادهای انتحاری قرار گرفتند. مواضعی که سالها نماد قدرت پوشالی آمریکا در غرب آسیا معرفی میشدند، به آتش کشیده شدند. خسارات وارده به دشمن سنگین بود. همزمان، تنگه راهبردی هرمز به روی کشتیهای تجاری دشمن و متحدانش بسته شد. نفتکشهایی که روزانه میلیونها بشکه نفت را از این گذرگاه حیاتی عبور میدادند، متوقف شدند. قیمت انرژی در بازارهای جهانی به سرعت اوج گرفت و ذخایر استراتژیک آمریکا و متحدانش زیر فشار شدید قرار گرفت. ترامپ که گمان میکرد با ترور رهبر معظم انقلاب میتواند در عرض چند روز یا حداکثر چند هفته تهران را به زانو درآورد، اکنون با واقعیت تلخ و کوبندهای روبهرو شده بود: جنگ نه تنها پایان نیافته، بلکه وارد مرحلهای شده که کنترل آن کاملاً از دست واشنگتن خارج شده است.
در هفتههای نخست، کاخ سفید همچنان روایت دروغین پیروزی را تکرار میکرد. ترامپ در سخنرانیهای خود مدعی میشد که ایران «شکست خورده» و تنها زمان لازم است تا ساختار قدرت در تهران فرو بپاشد. اما واقعیت میدان چیزی جز این دروغها را نشان میداد. حملات به سربازان آمریکایی در عراق، سوریه و حتی برخی نقاط خلیج فارس ادامه داشت. سامانههای پدافندی آمریکا که سالها به عنوان سپر دفاعی شکستناپذیر تبلیغ میشدند، در برابر حجم و تنوع حملات نیروهای مسلح جمهوری اسلامی آسیبپذیر و ناکارآمد ظاهر شدند. بارها موشکهای ایرانی از لایههای دفاعی دشمن عبور کردند و به اهداف خود اصابت نمودند. تصاویر پایگاههای آسیبدیده در شبکههای اجتماعی دست به دست میشد و اعتبار بازدارندگی آمریکا را به شدت زیر سؤال برد.
تنگه هرمز همچنان بسته ماند. تلاشهای دیپلماتیک برای بازگشایی آن به جایی نرسید. هر بار که مذاکراتی در سطح پایین یا از طریق واسطهها شکل میگرفت و قیمت نفت موقتاً تعدیل میشد، موج جدیدی از حملات یا تهدیدهای قاطع ایران دوباره بازار را ملتهب میکرد. ترامپ که در آغاز جنگ هدف خود را «تغییر رژیم» و «تسلیم کامل ایران» اعلام کرده بود، به تدریج اهدافش را تغییر داد. حالا دیگر از «بازگشایی تنگه هرمز» و «تضمین امنیت کشتیرانی» سخن میگفت؛ همان تنگهای که بسته شدن آن نتیجه مستقیم جنایت او برای آغاز این جنگ بود. این تغییر روایت، بیش از آنکه نشانه انعطاف باشد، نشانه گرفتار شدن عمیق در باتلاقی بود که خود ایجاد کرده بود. او مجبور بود برای آنکه همچنان خود را «پیروز» نشان دهد، مدام تعریف پیروزی را تغییر دهد.
اندیشکدههای غربی که در ابتدای جنگ تا حدی از اقدام جنایتکارانه ترامپ حمایت کرده یا سکوت اختیار کرده بودند، به تدریج زبان به انتقاد گشودند. گزارشهای تحلیلی یکی پس از دیگری منتشر شد. برخی نوشتند که ترامپ با این ترور نه تنها مشکلی را حل نکرده، بلکه ایران را به سطح جدیدی از اثرگذاری رسانده است. تیترهایی با محتوای ایران، ناظم نظم جدید منطقهای یا چگونه ترامپ شرایط را برای تهران مهیا کرد، در رسانههای معتبر غربی دیده میشد. تحلیلگران اعتراف کردند که شهادت رهبر معظم انقلاب، به جای ایجاد خلاء قدرت، انسجام داخلی ایران را تقویت کرده و مشروعیت مقاومت را در سطح منطقه افزایش داده است. گروههای همسو با ایران در لبنان، یمن، عراق فعالتر شدهاند و هزینه حضور آمریکا در منطقه روزبهروز بالاتر میرود.
وضعیت برای ترامپ نه راه پس داشت و نه راه پیش. عقبنشینی کامل به معنای اعتراف به شکست بزرگ بود؛ شکستی که میتوانست پایگاه انتخاباتی او را متلاشی کند و اعتبار آمریکا را در صحنه جهانی به شدت آسیب بزند. ادامه جنگ نیز هر روز هزینههای بیشتری به همراه میآورد: لطمات بیشتر، فشار اقتصادی ناشی از قیمت بالای انرژی، انتقادهای داخلی از سوی کنگره و حتی برخی متحدان سنتی، و از همه مهمتر، از د ست رفتن ابتکار عمل در میدان. او در وضعیتی گیر کرده که هر تصمیمی بگیرد، به ضرر او تمام میشود.
اکنون ترامپ به سوی قمار آخر خود قدم برمیدارد. قمارهایی که در تاریخ سیاست آمریکا سابقه دارد: تشدید درگیری در نقاط حساس، تهدید به استفاده از سلاحهای پیشرفتهتر، یا تلاش برای ایجاد جبهههای جدید. اما هر یک از این گزینهها میتواند وضعیت را به نحوی بغرنجتر کند که نه تنها پایان سیاسی او را رقم بزند، بلکه پایههای نظم آمریکایی در منطقه و حتی فراتر از آن را متزلزل سازد. جنگهایی که با امید به پیروزی سریع آغاز میشوند، گاه به باتلاقهایی تبدیل میشوند که خروج از آنها بسیار دشوارتر از ورود به آنهاست. ترامپ که با ربودن رئیسجمهور ونزوئلا و سپس ترور رهبر معظم انقلاب به دنبال تولید روایتهای پیروزمندانه و ارائه تصاویر هالیوودی از قدرت آمریکا بود، اکنون خود را در مرکز روایتی میبیند که در آن او نه قهرمان، بلکه عامل ایجاد شرایطی است که قدرت ایران را در معادلات منطقهای و جهانی افزایش داده است.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید