در نظامهای سیاسیِ پیچیده، مهمترین گسست زمانی رخ میدهد که میان «چارچوبهای کلانِ راهبردی» و «رویههای اجرایی» فاصله میافتد. آنچه امروز در گفتمانِ سیاست خارجیِ جمهوری اسلامی به مناقشهای دامنهدار بدل شده، در ذات خود، نه یک اختلافِ تاکتیکی بر سرِ مذاکره یا تحریم، که نزاعی ساختاری بر سرِ نسبتِ نهادها با منبعِ مشروعیتِ راهبردیِ نظام است. تعبیرِ «علیالاصول» از سوی رهبری، در این بستر، یک مداخلۀ کارشناسی نیست؛ بلکه یک بازتعریفِ صریحِ سیاسی از سلسلهمراتبِ تصمیمگیری است که دستگاهِ دیپلماسی را مکلف به بازنگری در روشِ خود میکند.
۱. نسبتِ طولی و عرضی؛ خطایِ پارادایمیِ کارگزاران
در اندیشۀ سیاسیِ شیعه، ولایت، نه یک نهادِ مشورتی که یک محورِ وجودیِ نظام تلقی میشود. کارکردِ شوراها، دولت و سایر نهادها، ترجمۀ این محور به زبانِ برنامه و اقدام است. اما آنچه در سالهای اخیر در برخی جریانهایِ اجرایی شکل گرفت، تلاش برای همعرضسازیِ این نهادها با جایگاهِ ولایت بود. به عبارت دقیقتر، یک جابهجاییِ کارکردی رخ داد: نهادهایِ اجرایی، از «مفسّرِ راهبرد» به «متعینکنندۀ راهبرد» بدل شدند. این خطا، ریشه در نگاهِ ابزاری به اصلِ ولایت دارد؛ نگاهی که آن را به یک «موردِ مشورتی» تقلیل میدهد، در حالی که در نظامِ جمهوری اسلامی، ولایت، «شرطِ امکانِ سیاستگذاریِ صحیح» است، نه یکی از گزینههایِ پیشِ رویِ میزِ تصمیم.
۲. دیپلماسی؛ ابزارِ قدرت یا هدفِ سیاست؟
در نظریههای روابط بینالملل، دیپلماسی کارکردی دوگانه دارد: گاه «اهرمِ قدرت» است و گاه «جانشینِ قدرت». تفاوتِ این دو، نه در کنشِ گفتوگو، که در نسبتِ آن با مؤلفههایِ بازدارندگی تعریف میشود. نقدِ اساسی به رویۀ غالب این است که در فرآیندِ مذاکراتِ اخیر، دستگاهِ دیپلماسی، بهتدریج دستاوردهایِ ملی (توان موشکی، دانش هستهای، عمق منطقهای، استقلالِ اقتصادی) را نه بهعنوان پشتوانۀ چانهزنی، که بهعنوان «موانعی بر سرِ توافق» تعریف کرد. این، دقیقاً معکوسِ کارکردِ اهرمیِ دیپلماسی است؛ یعنی زمانی که ابزار، به غایت تبدیل میشود، قدرت از محتوایِ مذاکره خارج شده و خودِ مذاکره، به موضوعِ اصلیِ قدرت تبدیل میگردد. پیامدِ این جابهجایی، واگذاریِ تدریجیِ مؤلفههایِ قدرت در برابرِ امتیازاتِ تاکتیکی است.
۳. رفتارِ آمریکا و تحلیلِ راهبردیِ آن
اگر سیاست خارجی را بهمثابۀ یک بازیِ ساختاری در نظر بگیریم، بازیگرِ مسلط (آمریکا) با هر طیفِ سیاسی، برنامهای مشخص برای مهارِ توانمندیهایِ جمهوری اسلامی دارد. از تحریمهای فراسرزمینی تا خروجِ یکجانبه از برجام و حمایت از پروژههایِ تجزیهطلبانه، همگی مؤلفههایِ یک استراتژیِ پایدار به نام «هزینهمندسازیِ استقلالِ ایران» هستند. در چنین ساختاری، دیپلماسیِ موفق، دیپلماسیای است که بتواند هزینههایِ این مهار را به خودِ مهاجم بازگرداند؛ نه دیپلماسیای که با کاهشِ توانِ دفاعی، تصویری از «همکاریِ بیدفاع» ارائه دهد. تحلیلِ عملکردِ سالهای اخیر نشان میدهد که هرگاه مذاکره با تضعیفِ قدرتِ نظامی یا منطقهای همراه شده، دشمن نهتنها عقب نکشیده، که فشار را افزایش داده است. این، یک قانونِ تجربیِ انکارناپذیر است.
۴. حکمیت و صلح؛ دو الگو، یک پیامِ ساختاری
در تاریخِ اسلام، دو رخدادِ مهم، الگوهایِ متفاوتی از مواجهه با مذاکره ارائه میدهند: قضیۀ حکمیت در صفین، که در آن، «گفتوگو» جایگزینِ «پیروزیِ میدان» شد و به انشقاقِ راهبردی انجامید؛ و صلحِ امام حسن(ع)، که در آن، مذاکره به دلیل ضعف یاران در خدمتِ حفظِ اصلِ نظام بود، بدون آنکه اصولِ اعتقادی را به خطر اندازد. وجهِ مشترکِ این دو، نسبتِ مذاکره با راهبرد است. در الگویِ نخست، مذاکره تبدیل به راهبرد شد؛ در الگویِ دوم، مذاکره در خدمتِ راهبرد باقی ماند. امروز، آنچه در عملکردِ برخی جریانهایِ دیپلماتیک دیده میشود، نزدیکیِ بیشتری به الگویِ نخست دارد؛ جایی که «رفعِ تحریم» به هدفی بدل شده که سایر مؤلفههایِ قدرت را تحتالشعاع قرار میدهد.
۵. نقدِ کارگزاری و بازگشتِ ادعایی
اخیراً برخی چهرههایِ سیاسی، با ادبیاتِ ولایتمداری به میدان بازگشتهاند. اما از منظرِ تحلیلِ سیاسی، این بازگشت، تا زمانی که با تغییر در روشِ تصمیمگیری و اولویتبندیِ کارگزاران همراه نشود، صرفاً یک مداخله در سطحِ گفتمان است. در فرهنگِ مدیریتیِ نظامِ اسلامی، «تنبّه» یعنی بازتعریفِ رویهها، نه تکرارِ شعارها. اعتمادِ عمومی و کارآمدیِ نظام، با بیانِ مجددِ اصول احیا نمیشود؛ با بازطراحیِ ساختارهایِ اجرایی و بازگرداندنِ نسبتِ صحیحِ میانِ نهادها بازمیگردد.
سیاست خارجیِ موفق را نمیتوان با تعدادِ توافقها یا شدتِ لحنِ ضدآمریکایی سنجید؛ بلکه ملاک، تواناییِ نظام در حفظِ امنیت و استقلال، همزمان با استفاده از فرصتهایِ دیپلماتیک است. «علیالاصول» در این چارچوب، نه یک شعار، که یک معیارِ سنجشِ کارگزاری است. هر دولتی که این معیار را نادیده بگیرد، در عمل، دیپلماسی را از یک ابزار به یک هدف تبدیل کرده و قدرتِ ملی را در معرضِ فرسایش قرار داده است. امروز، نقدِ ما بر رویۀ موجود، نه از سرِ مخالفت با مذاکره، که از سرِ اصرار بر بازتعریفِ نسبتِ ابزار و هدف در سیاستِ خارجی است. اصلاحِ این نسبت، تنها راهِ خروج از بنبستهایِ تحمیلیِ دشمن است.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید