«من اگر بودم و میدانستم آمریکا رهبر ما را شهید میکند، دست از غنیسازی برمیداشتم»؛ این سخنان یک تحلیلگر صفحات زرد یا یک بلاگر سیاسی نیست، بلکه اظهارات صریح جعفر قائمپناه، معاون اجرایی رئیسجمهور است. این دیدگاه برآمده از جریانی است که از همان ابتدا با بیبرنامگی، تمنای مذاکره با آمریکا و طرح ادعای سطحی «اگر گفتگو نکنیم چه کنیم» بالا آمد و حساسترین مناصب حکمرانی را صرفاً بر پایه رفاقتهای دیرینه به افرادی سپرد که جز مطالب صفحات زرد اینستاگرامی و حتی سطحیتر از آنها، چیزی از پیچیدگیهای سیاست و روابط بینالملل نمیدانستند؛ آدمهای اشتباهی که روزی بر آتش فتنهها دمیدند و امروز نسخه میدهند که نباید پای اقتدار ایران ایستاد و باید همهچیز را واگذار کرد.
توجیهی که اگر مبنای تصمیمگیری قرار گیرد، باید تمام پایههای اقتدار کشور را تعطیل کرد؛ اگر میدانستیم سردار حاجیزاده یا فرماندهان ترور میشوند صنعت موشکی را متوقف میکردیم، با شهادت کاظمیآشتیانی پژوهشگاه رویان و پیشرفت علمی را میبستیم، با شهادت حاج قاسم سلیمانی جبهه مقاومت را منحل میکردیم و اگر میدانستیم سردار تنگسیری شهید میشود تنگه هرمز را رها میکردیم. اساساً حیات رهبر شهید ما تماماً در مسیر احیای اقتدار ایران و مقابله با همین جریان ترسو گذشت؛ جریانی که در عصر قاجار نفت را «ماده سیاه بدبو» میخواند تا واگذاریاش را توجیه کند، و امروز صنعت هستهای را عامل هزینه و تسلط بر تنگه هرمز را مانع صلح با آمریکا معرفی میکند.
این همان نگاه قاجاری و بزدلی سیاسی است که در ادوار تاریک تاریخ، به بهانه «واگذاری امتیاز برای دفع جنگ»، خاک وطن و استقلال کشور را به باد داد؛ تفکری که با معاهدات گلستان و ترکمانچای شمال ارس را واگذار کرد، با معاهده پاریس هرات را بخشید، با حکمیت گلدسمید بخشهای پهناور سیستان و بلوچستان را از دست داد و با عهدنامه آخال از ماوراءالنهر گذشت. این بزدلی محاسباتی نهتنها جنگ را دور نکرد، بلکه عامل اصلی عقبماندگی تاریخی و تعرض بیپایان بیگانگان به ایران شد. پایان این زنجیره ترسو، واگذاری کامل کشور است؛ چراکه پیشرفت و استقلال هر ملتی با جانفشانی و ایستادگی به دست آمده، نه با عقبنشینی.
این صحبتها را نباید صرفاً نادانی تفسیر کرد، بلکه تلاشی برای تغییر تاریخ و فرار مجرمان است؛ مجرمانی که اتفاقاً با وادادگیهای بیپایان جنگ آوردند و حتی حرفهای انتخاباتیشان دشمن را به برآوردی رساند که هنیه، مهمان ایران را در تهران به شهادت رساند.
تروری که به ادعای رئیسجمهور با خویشتنداری ایران مواجه شد تا نشان دهد برآورد دشمن از برخی چندان اشتباه نبوده است: «ادعاهای سران آمریکا و کشورهای اروپایی که در ازای عدم پاسخ ایران به ترور هنیه وعده آتشبس میدادند تماماً دروغ بود.» اعتماد به وعدهها در گام بعدی ترور سید حسن نصرالله و پس از آن دو جنگ تحمیلی را پیش آورد؛ اما معاون اجراییِ بدون سابقه اجراییِ رئیسجمهور و دوست دیرینهاش، بهجای تزریق نگاه درست، نقش مشایی را در ارائه تحلیلهای غلط به عهده گرفته است؛ حلقهای که امروز متشکل از امثال قائمپناه و عراقچی است ــ که او نیز پیشتر جنگ را هزینه مقاومت دانسته بود ــ و در تلاش برای تزریق نسخههای جنگساز هستند.
آنچه قائمپناه پنهان میسازند، آن است که جنگ تحمیلی سوم و بهتبع آن شهادت رهبری و مردم عزیز حاصل اصرار به مذاکره پس از جنگ ۱۲ روزه با وجود مخالفت صریح رهبر شهید بود؛ مخالفتی که با آیندهبینیهای دقیقی چون «بنبست محض» و «زیانبار» بیان شد، اما باز مذاکره پیگیری شد؛ تا جایی که درست در مقطعی که عراقچی مدعی بود مذاکرات بهخوبی پیش رفته است، جنگ تحمیلی سوم علیه کشور کلید خورد.
با اینهمه، این زنجیره حوادث تلخ نیز مروجان سازش را بیدار نکرده است و این جریان همچنان سراب توافق با آمریکا را ــ اینبار در چارچوب مرده اسلامآباد که عامل محاصره دریایی شد ــ دنبال میکنند.
تاریخ نیز گواه روشنی بر این خطای راهبردی است. نویل چمبرلین در کنفرانس مونیخ منطقه سودت را به هیتلر واگذار کرد تا از جنگ پرهیز کند، اما این کرنش به حمله نازیها به لهستان و آغاز جنگ جهانی دوم با دهها میلیون کشته انجامید. در اواخر عصر صفوی، شاه سلطان حسین با هدف ممانعت از درگیری و خونریزی، سیاست باجدهی و انفعال را در پیش گرفت و فرماندهان شجاع را کنار زد؛ نتیجه آن محاصره اصفهان، قحطی مرگبار و سقوط متلاشیکننده صفویه به دست لشکری محدود بود. سلطان محمد خوارزمشاه نیز از ترس رویارویی مستقیم با مغولان، ارتش را پراکنده ساخت و همین ضعف ادراکشده، راه را برای هولناکترین کشتار و ویرانی تاریخ ایران هموار کرد.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید