واشنگتن پیشینهای طولانی در جنگیدن در نبردی اشتباه، برای دستیابی به هدفی اشتباه دارد.
نوشته: استیفن ام. والت، ستوننویس نشریه فارن پالیسی و استاد روابط بینالملل در کرسی رابرت و رنه بلفر در دانشگاه هاروارد.
۵ اوت ۲۰۲۶، ساعت ۱۱:۲۵ صبح
14 مرداد 1405
اگر یک آمریکایی باشید، ممکن است از شکست در جنگها به ستوه آمده باشید. من که قطعاً اینگونهام. و احتمالاً از خود میپرسید: «چرا این اتفاق مدام تکرار میشود؟» این معما، معمایی جذاب و در عین حال دلسردکننده است: اگرچه ایالات متحده برای دهههای متمادی با فاصلهای زیاد قدرتمندترین کشور جهان بوده و ارتش آن از نظر بودجه و توانمندیهای خام بیرقیب است، اما در تاریخ معاصر کارنامهای ثبت کرده که عمدتاً مشحون از شکست است. این کارنامه شامل جنگ جاری با ایران نیز میشود؛ جنگی که هنوز به هیچیک از اهداف اعلامشده دولت ترامپ دست نیافته و احتمالاً با قرار گرفتن ایران در یک موضع استراتژیک به مراتب قویتر به پایان خواهد رسید.
به این فهرست نگاه کنید: جنگ کره به بنبست و تساوی کشیده شد (در ادامه بیشتر به آن خواهیم پرداخت). ویئتنام یک شکست آشکار بود، همانطور که جنگ ۲۰۰۳ عراق و «جنگ ابدی» در افغانستان چنین بودند. جنگ ۱۹۹۹ کوزوو نیز به هیچوجه یک پیروزی محسوب نمیشد، زیرا صربستان در پایان جنگ، به شرایطی بهتر از آنچه پیش از آغاز درگیریها به آن پیشنهاد شده بود، دست یافت. مگر اینکه اشغال کشور جزیرهای و کوچک گرنادا در سال ۱۹۸۳ را به حساب آورید (یک نابرابری فاحش که اصلاً به شمار نمیآید)، وگرنه تنها پیروزی قاطع ایالات متحده در طول این دهههای متمادی، جنگ ۱۹۹۱ خلیج فارس بوده است. بله، میدانم: ایالات متحده و متحدانش در جنگ سرد «پیروز» شدند؛ استثنایی که خود اثباتکننده قاعده است، زیرا جنگ سرد نبردی بود که هرگز درگیری مستقیم نظامی با اتحاد جماهیر شوروی را در بر نگرفت.
چرا ایالات متحده تا این حد ضعیف عمل کرده است؟ با توجه به حجم بودجه دفاعی ایالات متحده و تمایل کنگره به تصویب اعتبارات تکمیلی در هر زمان که از آن خواسته شود، این امر یقیناً ناشی از کمبود بودجه نیست. ناشی از کمبود قدرت آتش نیز نیست، چرا که ایالات متحده همچنان در نابود کردن و به آتش کشیدن اهداف، حتی در فواصل بسیار دور از سواحل خود، به طرز شگفتآوری تواناست. البته این ظرفیت ممکن است در حال حاضر تا حدودی کاهش یافته باشد، چرا که دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، و پیت هگست، وزیر دفاع آمریکا، ذخایر موشکهای پیشرفته کشور را در جنگ احمقانه خود علیه ایران به هدر دادهاند؛ اما این عامل نیز توضیح نمیدهد که چرا دستیابی به پیروزی تا این حد دستنیافتنی شده است. این مسئله به دلیل فقدان شجاعت در نیروهای مسلح ایالات متحده نیست، نیروهایی که همچنان جان بر کف و اغلب قهرمانانه خود را در معرض خطر قرار میدهند. و مطمئناً به این دلیل نیست که تستوسترون نیروهای آمریکایی ناكافی است، صرفنظر از اینکه وزیر جنگِ (شکستخورده) و بیکفایت ما چه فکر کند.
در عوض، دلایل واقعی اینکه چرا ایالات متحده مدام در جنگها شکست میخورد، استراتژیک و ساختاری است. این کشور درگیر «جنگهای انتخابی» (Wars of Choice) شده است که منافع محدود ایالات متحده را با اهدافی بهشدت جاهطلبانه—مانند تلاش برای بازسازی یک جامعه خارجی به شکل و شمایل آمریکا—ترکیب میکند. نتیجه این است که متخاصمان و رقبای مقابل، اراده و عزم راسختری نسبت به واشنگتن نشان میدهند، زیرا منافع حیاتیتری برای آنها در میان است. آنها برای بقا یا دستکم حفظ استقلال و خودمختاری خود میجنگند، در حالی که ایالات متحده در اکثر موارد برای دستیابی به اهدافی میجنگد که اگرچه شاید مطلوب باشند، اما در نهایت کمتر از اهداف حیاتی و حیاتیزیست هستند. تحت این شرایط، کاملاً متوقع است که متخاصمان بسیار بیشتر از ایالات متحده آماده فداکاری باشند. مانند اکثر درگیریهای ناهمگون (نامتقارن)، طرف ضعیفتر نه از طریق پیروزی مطلق در میدان نبرد، بلکه با شکست نخوردن و منتظر ماندن برای اینکه قدرت بزرگتر متوجه شود گسیل داشتن سربازان و تزریق پول بیشتر به یک باتلاق ارزشش را ندارد، به پیروزی میرسد.
این فرمول ساده، نکات بسیاری را درباره تمامی این جنگهای اخیر به ما میگوید. ایالات متحده در شبهجزیره کره از منافع قابل توجهی دفاع میکرد، زیرا پیروزیِ بدون معارضِ کمونیستها در آنجا میتوانست جنگ سرد در آسیا را به شدت تحت تأثیر قرار دهد. اما چین تلاشهای ایالات متحده برای متحد کردن شبهجزیره را یک تهدید موجودیتی تلقی کرد و در نهایت دستکم ۲۰۰,۰۰۰ سرباز (و احتمالاً بسیار بیشتر) را فدا کرد تا از آن نتیجه جلوگیری کند. پس از سه سال جنگ تلخ، نتیجه اساساً یک بنبست و تساوی بود.
در ویئتنام، ایالات متحده با ملیگرایی سرسختانه جنبش کمونیستی ویئتنام روبرو شد؛ نیرویی که پیش از آن قدرت استعماری فرانسه را شکست داده بود و خاموش کردن آن غیرممکن به نظر میرسید. اگرچه رهبران ایالات متحده توانستند برای مدتی آمریکاییها را متقاعد کنند که جلوگیری از پیروزی کمونیستها یک مصلحت و منفعت حیاتی است—عمدتاً با دامن زدن به ترسهای اغراقآمیز از سقوط دومینووار کشورها و از دست رفتن اعتبار—اما در نهایت، افکار عمومی علیه این جنگِ ظاهراً بیپایان چرخید، خروج ایالات متحده را تحمیل کرد و راه را برای پیروزی نهایی هانوی هموار ساخت.
همین سرنوشت باعث به بار آمدن نتایج ناگوار در عراق و افغانستان شد. صدام حسین یک آشوبگر سریالی بود، اما تا سال ۲۰۰۳ مهار شده بود، برنامههای تسلیحاتیاش پیادهسازی و منهدم شده بود و هیچ نقشی در حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر نداشت. بنابراین سرنگونی او جزو منافع حیاتی ایالات متحده نبود؛ صرفنظر از اینکه نوحافظهکاران آمریکایی که آرزوی تبدیل خاورمیانه به دریایی از دموکراسیهای طرفدار آمریکا را در سر میپروراندند، چه میگفتند. خلاص شدن از دست صدام آسان بود (که خود نشان میداد او در واقع چه خطر اندکی داشت)، اما نیروهای اشغالگر بهسرعت با یک شورش پرقدرت مواجه شدند که مخالف سلطه خارجی بود و از سوی ایران و سوریه—که هیچ تمایلی نداشتند نفر بعدی در فهرست هدف واشنگتن باشند—حمایت میشد. یک جنگ انتخابی و جاهطلبانه دیگر به یک فاجعه پرهزینه تبدیل شد. آشنا به نظر میرسد؟
در افغانستان، ترکیبی از جهل، آرمانگرایی و اهمیت استراتژیک محدود، در نهایت تلاشهای جنگی ایالات متحده در آنجا را به شکست محکوم کرد. واشنگتن دلیل خوبی برای تعقیب اسامه بن لادن و میزبانان طالبان او داشت، اما ماندن در آنجا برای تبدیل افغانستان به یک دموکراسی به سبک غربی، مقاومت سرسختانهای را از سوی جامعهای برانگیخت که کاملاً شایسته شهرت خود به عنوان «گورستان امپراتوریها» بود. در نهایت، شورشیان بیش از آنکه این کشور به شکست دادن آنها اهمیت دهد—اگر اصلاً چنین چیزی ممکن بود—به بیرون راندن ایالات متحده اهمیت میدادند؛ و در نهایت ترامپ در دوره نخست خود و سپس جو بایدن، رئیسجمهور ایالات متحده، به منازعهای که مدتها بود به یک اقدام بیحاصل تبدیل شده بود، پایان دادند.
جنگ ۱۹۹۱ خلیج فارس استثنای بارز در کارنامه غیردرخشان واشنگتن است. دقیقاً سخن بگوییم، آن جنگ نیز یک «جنگ انتخابی» بود، از این جهت که ایالات متحده میتوانست به عراق اجازه دهد کویت را حفظ کند بدون اینکه با هیچ تهدید فوری علیه امنیت خود مواجه شود. اما با گذشت زمان، کنترل عراق بر کویت و درآمدهای نفتی آن میتوانست موازنه قوا در خلیج فارس را به شیوهای نگرانکننده تغییر دهد، و دولت جورج اچ. دابلیو. بوش نگران بود که اجازه دادن به موفقیت چنین تجاوزگریِ بدون پاسخی، ممکن است رویهای خطرناک ایجاد کند. اما نکته بسیار مهم این است که در این مورد، اهداف ایالات متحده کاملاً با منافع آن تناسب داشت. ایالات متحده و متحدانش عراق را از کویت بیرون راندند، قدرت نظامی عراق را متلاشی کردند و بازرسیهای مداخلهجویانه سازمان ملل متحد را تحمیل نمودند که برنامههای تسلیحاتی آن را منهدم کرد. اما جورج اچ. دابلیو. بوش، رئیسجمهور ایالات متحده، با هوشمندی تصمیم گرفت «به بغداد نرود» و رژیم را سرنگون نکند؛ هم به این دلیل که انجام این کار از مجوز ارائه شده توسط شورای امنیت سازمان ملل فراتر میرفت و هم ایالات متحده را مجبور میکرد که یک جامعه تقسیمشده و کینهتوز را اشغال و اداره کند. از آنجا که اهداف ایالات متحده با منافع آن همسو بود و بوش جنگ را بهموقع به پایان رساند، این جنگ به حق به عنوان یک موفقیت چشمگیر دیده میشود.
با این حال، برای یک ابرقدرت آسان نیست که منافع و اهداف خود را همسو نگه دارد. از آنجا که ایالات متحده بسیار قدرتمند و از نظر عینی بس امن است، منازعات زیادی وجود نخواهد داشت که در آنها منافع واقعاً حیاتی در میان باشد و فداکاریهای بزرگ—مانند آنچه آمریکاییها در طول جنگ جهانی دوم انجام دادند—به راحتی قابل توجیه باشد. در عین حال، قدرت و برتری تکنولوژیک ایالات متحده، مداخله در انواع مناطق را آسان میسازد و برای سیاستگذاران متقاعد شدن نسبت به اینکه پیروزی در این منازعات آسان خواهد بود را تسهیل میکند. خلاصه اینکه مشکل این نیست که ایالات متحده در جنگیدن ضعیف است؛ مشکل این است که معمولاً در جنگهای اشتباه برای اهداف اشتباه میجنگد، امری که اعتماد متحدان به تدبیر و محاسبات ایالات متحده را تضعیف کرده و رقابت با رقبای واقعی مانند چین را دشوارتر میسازد.
چرا این اتفاق مدام تکرار میشود، حتی در دوران رئیسجمهوری که ادعا میکرد با جنگهای ابدی مخالف است و اصرار داشت که «نامزد صلح» است؟ دلایل متعددی وجود دارد، اما یکی از آنها امتناع مداوم نخبگان سیاست خارجی ایالات متحده از پاسخگو ساختن خود و درس گرفتن از اشتباهات گذشته است. یک نمونه کاملاً بارز از این مشکل را میتوان در مصاحبه اخیر رابرت کیگن با نشریه رسپونسیبل استیتکرافت یافت. جای تقدیر دارد که کیگن علناً از جنگ ترامپ با ایران انتقاد کرده است، اما او همواره از حامیان سرسخت رویکرد متصلب و سرسختانه در سیاست خارجی ایالات متحده بوده و یکی از برجستهترین مدافعان علنی جنگ ۲۰۰۳ عراق بود. هنگامی که از او پرسیده شد آیا آن جنگ یک اشتباه بود، پاسخ داد: «من مطمئن نیستم اعتراف به اینکه آن جنگ یک اشتباه بود چه فایدهای دارد. این کار هیچکس را به زندگی بازنمیگرداند.» او افزود که حسرت اصلی او این است که آن جنگ حمایت عمومی را از نوع سیاست خارجی مداخلهجویانهای که او طرفدار آن است، کاهش داد.
تا زمانی که امتناع از پذیرش خطاها و بر عهده گرفتن مسئولیت در محافل سیاست خارجی—از جمله بخش عمدهای از جریان MAGA در شرایط کنونی—فراگیر باقی بماند، آمریکاییها باید به سرخوردگی و ناامیدی عادت کنند.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید