از روزهای دفاع مقدس تا جبهه فرهنگی انقلاب
بعضی آدمها را باید از روی کارهای بزرگی شناخت که با امکاناتی کوچک انجام میدهند. نه نامی از خود میسازند، نه برای کارشان هیاهو میکنند و نه منتظر میمانند تا کسی مسئولیت را به آنها واگذار کند. فقط لحظه را میشناسند، نیاز را میبینند و هرچه از دستشان برمیآید، به میدان میآورند. حاجیهخانم فاطمه صغری فلکیان، همان «ننه عصمت» آشنای جشنواره فیلم عمار، از همین آدمها بود؛ مادری که سالها پیش، وقتی سرمای جبهه استخوان رزمندگان را میسوزاند، میلهای بافتنیاش را به سلاحی برای دفاع از وطن تبدیل کرد.
ننه عصمت حسرتی داشت؛ میگفت پسری ندارد که به جبهه بفرستد. اما این حسرت، او را به گوشه خانه نکشاند. قرار نبود چون امکان حضور در خط مقدم را ندارد، از میدان دفاع بیرون بماند. او راه خودش را پیدا کرد؛ دستکش بافت، لباس گرم آماده کرد و برای رزمندگانی فرستاد که در سرمای جبهه، از سرزمینشان دفاع میکردند. شاید در نگاه اول، بافتن چند دستکش در برابر بزرگی یک جنگ، کاری کوچک به نظر برسد؛ اما ننه عصمت معنای دیگری از مسئولیت را به ما یاد داد: قرار نیست همه در یک نقطه بجنگند تا سهمی در دفاع داشته باشند.
جنگ تمام شد، اما برای ننه عصمت، مسئولیت پایان نیافت. دستکشهایش این بار به دست مرزبانان رسید و بعدتر، مدافعان حرم و رزمندگان جبهه مقاومت نیز از گرمای دستهای او سهم بردند. سالها گذشت و دستهایش و با وجود دشواریهای جسمی، همچنان میلهای بافتنی را رها نکردند. انگار او خوب میدانست که دشمن با نامها و صورتهای مختلف میآید و میرود، اما نیاز به ایستادن و دفاع کردن، همیشه باقی است.
در این میان، جشنواره مردمی فیلم عمار هم قصه «ننه عصمت» را به بخشی از هویت خود تبدیل کرد. جایزه «دستکش ننه عصمت» از دل همان دستهای خستگیناپذیر بیرون آمد؛ جایزهای که هر سال به چهرههایی از عرصه فرهنگ و هنر اهدا میشود تا یادآوری کند در جبهه فرهنگی نیز، آنچه اهمیت دارد فقط شهرت و دیدهشدن نیست؛ گاهی ارزشمندترین کارها از جایی آغاز میشوند که کسی بیادعا، بخشی از بار دیگران را بر دوش میگیرد.
دستکش ننه عصمت، برای برگزیدگان عمار صرفاً یک جایزه نبود. زهرا چخماقی از آن بهعنوان امانتی یاد میکند که باید یک سال از آن مراقبت میکرد و سالم به نفر بعد میرساند. محسن مقصودی دریافت این جایزه را از بهترین جوایز سالهای فعالیتش میداند؛ جایزهای که خود را هنوز لایق آن نمیبیند. محمدجواد طاهری نیز از روزهایی میگوید که در یک مسجد، پای تماشای مستند ننه عصمت نشسته بود و تصور نمیکرد روزی خود، این جایزه را دریافت کند و آن مادر را از نزدیک ببیند.
این خاطرهها، یک معنای مشترک دارند: ننه عصمت، حتی برای کسانی که شاید سالها پس از آغاز کارش با او آشنا شدند، فقط شخصیت یک مستند یا نام یک جایزه نبود. او معیاری برای سنجیدن نسبت آدمها با مسئولیتشان بود. دستکشی که به هنرمندی اهدا میشد، در واقع یادآوری میکرد که پیش از هر اثر و جایزهای، باید پرسید سهم ما از میدان چیست و برای گرم نگهداشتن دستهای چه کسانی تلاش کردهایم؟
شاید همینجا بتوان نسبت قصه ننه عصمت با جشنواره عمار را بهتر فهمید. عمار قرار بود صدای آدمهایی باشد که در روایتهای رسمی و پرزرقوبرق کمتر دیده میشوند؛ کسانی که بیادعا، در متن زندگی و تاریخ این سرزمین، کارهای بزرگی کردهاند. ننه عصمت خود یکی از همین روایتها بود؛ مادری که زندگیاش میتوانست در سکوت خانه و در میان رجهای کاموا باقی بماند، اما بچههای عمار، دریچهای گشودند تا دیگران نیز او را ببینند و از او بیاموزند. با اینحال، شاید مهمترین میراث ننه عصمت، نه در قاب مستندها بماند و نه در ویترین جوایز جشنواره. میراث اصلی او، در تکثیر همان پرسش ساده است: «از دست من چه کاری برمیآید؟»
حالا ننه عصمت رفته، اما آیا آن روحیه هم با او رفت؟ کافی است به زنانی نگاه کنیم که در این روزهای سرنوشتساز، هرکدام به اندازه توانشان باری از دوش دیگران برمیدارند؛ یکی غذا آماده میکند، دیگری لباس و پرچم میدوزد، آن یکی در مرکز پشتیبانی فعالیت میکند و دیگری با حضور و همراهیاش، دل رزمندهای را گرم نگه میدارد. شاید بسیاری از این زنان هیچگاه نامشان در تیتر خبرها نیاید و تصویری از کارشان ثبت نشود؛ اما تاریخ، فقط با نامهای بزرگ و چهرههای شناختهشده ساخته نمیشود. بخش مهمی از آن را همین دستهای گمنام میسازند.
در روزگاری که گاهی آدمها برای شروع یک کار، چشم به امکانات بزرگ، حمایتهای گسترده و فراهمشدن همه مقدمات میدوزند، «ننه عصمت» یادآور حقیقتی ساده اما فراموششده است: همیشه نمیتوان همه شرایط را مهیا کرد؛ گاهی باید از همان چیزی آغاز کرد که در اختیار داریم. او نه فرمانده بود، نه سیاستمدار و نه صاحب تریبون. یک مادر بود با چند میل بافتنی و دلی که نمیتوانست نسبت به سرنوشت رزمندگانش بیتفاوت بماند. همین اندازه برای آغاز یک حرکت کافی بود.
حالا دیگر ننه عصمت در میان ما نیست. دیگر نمیتوان به خانهاش رفت و گرمای مهماننوازیاش را از نزدیک تجربه کرد؛ نمیتوان دید که چگونه در همان روزهای سالخوردگی، برای فرزندانش دستکش میبافد و آنها را با محبت بدرقه میکند. اما رفتن او، پایان قصه دستکشهایش نیست. چهبسا حالا که جای خالیاش بیشتر به چشم میآید، معنای آن دستکشها را بهتر بفهمیم: گرما، همیشه از جنس کاموا نیست؛ گاهی از جنس مسئولیتپذیری است، گاهی از جنس ایستادن کنار دیگری و گاهی از جنس همین تصمیم ساده که در روزهای سخت، تماشاگر نمانیم.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید