ملکوت یک مادر مقاومت که تمدن میبافت
نویسنده: نعمتالله سعیدی
نتوانستم بفهمم چرا به مرحومه خانم فاطمه صغری فلکیان «ننه عصمت» میگفتند؟ آیا این یک جور اسم مستعار جهادی برای ایشان بود ( مثل اسم مستعارهایی که فرماندهان مقاومت لبنان و فلسطین دارند) یا مثلا «عصمت» نام یکی از دختران ایشان بوده و بر سر زبانها افتاده است؟ اما «دستکشهای ننه عصمت» شاید یکی از بهترین اسمهاییست که میشود روی یک جایزه فرهنگی و هنری گذاشت. اصطلاحی که اگر قرار بود به بهترین اتتخاب اسم و عنوان جوایز فرهنگی هم جایزه داد، خودش باید ده تا سیمرغ بلورین و صدها نخل و خرس طلایی میگرفت. که البته باز هم با هم، به اندازه یک «دستکش ننه عصمت» نمیشدند!
1: در علم تقریبا نوظهور نشانه شناسی و سمیولوژی بین علامت و نشانه تفاوتهایی وجود دارد. هر علامتی نشانه هم هست، اما برعکس آن نه. مثلا فشار خون مداوم یا قند خون بالا یک علامت بیماری ست که میتوان آنرا اندازه گیری هم کرد و سطح بیماری را مشخص نمود. اما نشانههایی چون بیحالی و بیاشتهایی نه همیشه دلالت بر بیماری قطعی دارند و نه خیلی قابل اندازهگیری هستند. یا شاید بشود گفت علائم معمولا قطعیت بیشتری دارند و نشانهها تفسیرپذیری بالاتری. برای همین هرقدر که به علوم انسانی نزدیکتر میشویم، بیشتر با نشانهها و نشانهشناسی کار داریم. (هرچند به عنوان نگارنده ترجیح میدهم این بحث را از اصالت وجود و تشکیک در مراتب وجود شروع کنم و نهایتا از نمودها و نشانهها به «آیه شناسی» برسم. بگذریم. )
وقتی به آثار هنری و فرهنگی میرسیم، نشانهها خودشان به سه دسته تقسیم میشوند. نمادها که نشانههای قراردادی هستند؛ نمایهها که دلالت علت و معلولی دارند؛ و شمایلها که مشابهت ظاهری. (به ترتیب مثل سیمرغ بلورین. دود به نشانه آتش. و عکس و نقاشی.) عمده گرفتاری در همین نمادهاست که معلوم نیست آیا این قراردادها خودشان از قوانین و الگوهای خاصی پیروی میکنند یا نه؟ بنده دستکشهای ننه عصمت را قبل از هر چیز، اشاره به «ملکوت» یک واقعیت زمینی میدانم. چیزی شاید مثل تجسم برزخی یک عمل صالح.
2: ماجرا خیلی ساده به نظر میرسد. در کشور یک انقلاب اسلامی به وقوع پیوسته. انقلابی که دقیقا به خاطر همین اسلامی بودنش در مقابل استکبار جهانی ایستاده و با طاغوتهای زمان درگیر شده است. اینها خیال کردهاند این دنیا همان قدر کشکیست که خودشان زندگی میکنند و کدام خدا و پیغمبر و… و به آن حمله میکنند. مردم ایران در برابر این جنگ تحمیلی اقدام به دفاع مقدس میکنند. «ننه عصمت» که پسر نداشته مثل باقی همسایهها و فامیل به جبهه بفرستد، از خودش میپرسد من برای این انقلاب اسلامی و دفاع مقدس چه کار میتوانم بکنم؟ خودم پسر ندارم، اما اگر پسر داشتم و به جبهه میفرستادم، چه چیزی به دردش میخورد؟ همان کار را برای پسرهایی بکنم که باقی مادرها به جبهه فرستادهاند. چه فرقی میکند؟ مگر اینها مثل پسرهای نداشته من نیستند؟ مگر همه چیز مخلوق خدا و متعلق به او نیست؟ مگر من نمیتوانم برایشان کلاه و جوراب پشمی و دستکش ببافم؟ مگر… و قصه آغاز میشود. قصهای که ادامه پیدا میکند به جبهه مقاومت، در هر کجا و تا هر وقت که دستکش بافتن از دستم بر میآید و به قول خواجه شیراز:
“ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست.
آنچه آغاز ندارد، نپذیرد انجام… “
۳: «ننه عصمت» فقط برای رزمندهها دستکش و جوراب پشمی و کلاه نمیبافت؛ او داشت ریشه های ظهور یک تمدن جدید را میبافت. آن هم ریشههایی بر روی یک سری ریشههای ریشهدار دیگر. نه مثل «لیزومهای دلوزی» قارچگونه و بیسروته! بلکه ریشههای درختی که اصل آن همیشه ثابت و مشخص بوده است و ثابت خواهد ماند و شاخ و برگش در آسمان گسترده.
او دستکش نمیبافت که یک کار نمادین انجام بدهد برای جنگ و جبهه حق در برابر باطل. یعنی اگر فرصت بود، توضیح میدادم که دستکشهای «ننه عصمت» چقدر فرق دارند، حتی با «موزاییکهای مرگ بر امریکا» که البته اینها هم فوقالعاده هستند. دستکشهای «ننه عصمت» خودشان یک جور سیر و سلوک داشتهاند از شئ بودگی واقعی تا اشاره به ملکوت یک حقیقت. از آیت و علامت تا شمایل و نمایه و نماد. دستکشهایی که ارزش آنها همان دستکش بودن است، برای رزمندگان. اما حالا آنقدر متعالی شدهاند که دیگر دستکش معمولی نیستند و نمیشود واقعا در سرما پوشیدشان. یعنی حالا خود این حقیقت (دستکشهایی که یک پیرزن سالها بافته است برای رزمندگان) بیشتر از هر لباس گرم دیگری گرما و انرژی دارد. دستکشهایی که میتوانند نگذارند دست و دل یک ملت و امت هیچ وقت سرد شود.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید