روایتی از چهل و سومین جشنواره فیلم کوتاه تهران
نویسنده: محمد صادق صابری
تقریباً در سالن صندلی خالی پیدا نمیشود. روی پلهها جایی پیدا میکنم و مینشینم. حدسم درست بود. این جمعیت برای دیدن فیلمی آمده بودند که این روزها حسابی سر و صدا کرده بود و حالا پس از پایان آن، سالن را ترک میکنند. در وهله اول تماشای این جمعیت، حضور میهمانان و داوران بینالمللی، نسلهای مختلف فیلمساز سینمای تجربی و استقبال هنرمندان جوان از جشنواره در روزهایی که کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس از ترس جنگ رویدادهایشان را به تعویق انداختهاند و اخبار ملتهب جنگ مخابره میشود اتفاق قابل تقدیری است و پیام ادامه جریان زندگی را به خوبی مخابره میکند.
اما تماشای فیلمها، در کنار همه این نکات سؤال دیگری را هم برایم پررنگ کرد. بخش جدی این فیلمهایی که این روزها در پردیس ملت اکران شد، چقدر میتوانند با دغدغهها و تجربههای زندگی همین مخاطبینش ارتباط برقرار کنند؟ اصلاً اگر این فیلمها در سینماهای عمومی اکران شوند، چه نسبتی با جامعه ایرانی و مخاطبش دارند؟ مسئله من با بخشی از فیلمهایی که در جشنواره دیدم، لزوما تلخ بودنشان نیست. حتما فیلمساز باید نسبت به اتفاقات جامعه پیرامونش حساس باشد و مطالبهگری اجتماعی داشته باشد و از درد و دغدغه مردمش صحبت کند. اما این نگاه طوری از مردم فاصله میگیرد که انگار همه واقعیت جامعه در همین چند گزاره تِرند سینمای تجربی خلاصه میشود!
مسائلی چون مهاجرت، رنج و درد زنان و کودکان، خرافات جغرافیای مختلف ایرانی و پدر و مادرهای بیخرد، تبدیل به دستخط مشترک آثار شده است. این داستان زمانی جالبتر میشود که در زاویه دید همین نگاه، اتفاقات مهمی در کشور مثل شهادت کودکان و زنان به دست رژیم صهیونی و آمریکا در جنگهای اخیر، همدلی جامعه ایرانی در برابر هجوم تمدنی آمریکایی و اسرائیلی، روایت پیشرفت و رویدادهای امیدافزای جامعه ایرانی کاملا حذف و از دور خارج میشوند.
این نقد قطعا به این معنا نیست که لزوما باید همه آثار در دستهبندی این موضوعات تولید شده باشد و همه دغدغه سینمای ایران معطوف به رویدادهای اخیر باشد. بحث بر سر نقش مردم واقعی ایران و دغدغههایشان در زاویه نگاه فیلمساز است.
به طور مثال در بین آثاری که دیدم، فیلم «یخچال» اثر قابل تأملی است. قصه از خراب شدن یخچال خانه، درست پیش از رسیدن مهمانها شروع میشود. همین موقعیت ساده فرصتی برای نشان دادن روابط و دغدغههای اعضای یک خانواده را به فیلمساز پیشکش میکند. آدمهای قصه، هرکدام خواستهها و ویژگیهای خودشان را دارند و ما میتوانیم آنها را باور کنیم. جایی هم که پای کنار گذاشتن یکی از اعضای خانواده مطرح میشود، خانواده حاضر نمیشود برای راضی کردن مهمانها او را کنار بگذارد و داستان با یک قاب خانوادگی به پایان میرسد.
جذابیت چنین قصهای در این است که فیلمساز برای نشان دادن خانواده ایرانی لازم نیست شعار بدهد یا شخصیتهایش را بینقص و یا بدون مشکل نشان بدهد. نه لازم است همهچیز خوب و بدون هیچ مشکل اقتصادی و رفاه کامل باشد و نه برای ضریب دادن به اهمیت روایت فیلم باید همه آدمها را گرفتار و درمانده نشان داد. در ادامه همان زاویه دید، وقتی مخاطب نمیتواند با آن حجم سیاهی و ناامیدی در فیلم ارتباط بگیرد، از سمت فیلمساز محکوم به عدم تفکر میشود.
این دیدگاه از جایی مورد نقد است که اولا بر چه اساسی وقتی مخاطب نمیتواند با قصه فیلم ارتباط بگیرد اولین انگشت اتهام به سمت مخاطب گرفته میشود؟ مگر قرار نیست فیلمساز قصهاش را طوری تعریف کند که مخاطب بتواند آن را فهم کند و فرصت گفتوگو نسبت به دغدغه اثر ایجاد کند؟ و در ثانی پر واضح است که لزوما هر فیلمی که مخاطب را پس میزند عمیق و متفکرانه نیست و این از زبان الکن داستان و فیلمساز است که بعضا با فرار رو به جلو، ضعف عدم بیان حرفش را می خواهد جبران کند.
و ثالثا مسئله تصویری است که این نوع فیلمها از جامعه ایرانی در فضای بینالمللی خلق میکند. فیلمهایی به غایت سیاه که تنها هدفش جلب ترحم «کدخدا» نسبت به آثاری است که تصویر دلخواهشان را از جهان سوم برایشان مخابره میکند.
این زاویه نگاه فقط به تصویر تیره از جامعه هم محدود نمیشود. گاهی فیلمها سراغ آداب و رسوم خاص یک قوم یا منطقهای میروند اما نهایتا اثر در مرحله بازنمایی یک خرافه میماند. نه قصه آنقدر شاخ و برگ میگیرد که مخاطب را با خودش همراه کند و نه شخصیتپردازی درستی انجام میشود که در نهایت شخصیتها به آدمهایی باورپذیر تبدیل شوند و مخاطب پیام مشخصی دریافت کند. انگار همین که رسمی یا خرافهای جدید و عجیب باشد، برای ساختن یک فیلم کافی است.
البته بازهم تاکید میکنم که این نکته به معنی عدم نیاز به پرداخت در مورد اقوام ایرانی نیست. بلکه فیلمساز باید به سراغ زندگی اقوام مختلف ایران برود و از جهانهایی بگوید که شاید کمتر دیده شدهاند. اما این پرداخت نباید صرفا در مرحله بازنمایی تفاوتها، خرافات و اتفاقات عجیب خلاصه شود. ما باید در این بازنمایی بتوانیم به زندگی و دغدغه این اقوام نزدیک شویم.
و شاید تلختر از همه این باشد که گاهی همین نکات را در آثاری میبینیم که از دل نهادهای فرهنگی و انقلابی بیرون آمدهاند. مجموعههایی که به تعبیر شهید آوینی قرار بوده خود سینما را به فرهنگ بسیجی نزدیک کند و نه اینکه بسیجی را به فرهنگ سینما، انگار بخشی از انرژیشان صرف این میشود که در فضای روشنفکری سینما پذیرفته شوند. از فرم و زبان فیلمها گرفته تا انتخاب موضوع و زاویه دید، گاهی آنقدر به همان الگوها نزدیک میشوند که دیگر معلوم نیست تفاوتشان با جریان غالب قرار بوده کجا خودش را نشان بدهد. در نهایت، جشنواره فیلم کوتاه تهران و سینمای ما بیش از هرچیزی به «امید» نیاز دارد. امیدی که از دل روایت مسائل واقعی جامعه ایرانی، مقاومتش، همدلیاش و پیشرفتش سرچشمه میگیرد.
سینمای تجربی و کوتاه ایران برای ارتباط گرفتن با مخاطبش باید از دل جامعه واقعی ایران و دغدغههایش صحبت کند. فیلمساز لازم نیست برای ساختن فیلمی مهم و جدی حتماً جامعهاش را سیاه نشان بدهد. همانطور که برای امیدبخش بودن هم نیازی به ساختن جهانی بینقص ندارد. سینمای ما زمانی به مخاطبش، که این روزهای جنگ نشان داد خیلی جلوتر از ماست، خواهد رسید و عقب افتادگی اش را جبران خواهد کرد که برای مردم کشور خودش فیلم بسازد نه خوشایند جشنوارههای خارجی آن ور آب.





دیدگاهها ۰
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید