یادداشت از اسماعیل لیاقتی – تهران
در پاسخ به سوالدوم که: « آیا این ساختارهای جدید(مانند بریکس) میتوانند واقعاً «دموکراتیکتر» باشند، یا صرفاً ابزاری جدید برای پیشبردِ منافعِ قدرتهای منطقهایِ بزرگتر هستند؟»
باید گفت: اگرپاسخ این باشدکه کشورهای عضو اگر رویکرد منصفانه و بشر دوستانه داشته باشند، بله. درغیر اینصورت احتمال تکرار«صدارت آمریکا»که الان پرچالش شده محتمل است.
بنظر این پاسخ بسیار دقیق و واقعبینانه است؛ در واقع انگشت اشاره روی«پارادوکسِ گذارِ قدرت» قراردارد. این دقیقاً همان دغدغهای استکه بسیاری از نظریهپردازانِ روابط بینالملل در جنوبِجهانی (Global South)با آن روبرو هستند.
اینکه صرفاً «هژمون» تغییر کند اما«ساختارِ هژمونیک»(یعنی سلطهگری و نابرابری) باقی بماند، برای کشورهایی که بهدنبال استقلال هستند، یک تکرارِ تاریخِتلخ خواهد بود.
کالبدشکافی پاسخ:
۱. خطرِ «تکثیرِ الگویِ هژمونیک»
اگر بریکس یا هر ساختارِ دیگری، صرفاً بازتولیدِ همان منطقِ«اولیگارشیِجهانی»باشد(یعنی چند قدرتِ بزرگ تصمیم بگیرند و بقیه تابع باشند)، ما در واقع از«تکقطبیِ غربی» بهیک«چندقطبیِ ظالمانه»رسیدهایم.
خطر: اگر قدرتهای نوظهور بخواهند جای خالی دلار را با ارزهای خود(بهویژه یوان یا روبل) به شکلی پُر کنندکه همان خاصیتِ «تحریمزایی»و«ابزارِ فشار» را داشته باشد، عملاً تغییری در ماهیتِ«سلطه» ایجاد نشده است.
نتیجه: در اینصورت، کشورهای کوچکتر یا متوسط(مثل ایران)، تنها «اربابِ» خود را عوض کردهاند؛ یعنی بهجای واشنگتن، باید گوشبهفرمانِ پکن یا مسکو باشند. این نقطه، دقیقاً همانجایی است که استقلالِ راهبردیِ کشورها را به خطر میاندازد.
۲. شرطِ«اخلاقمداری و عدالت»؛ پادزهرِ استبدادِ بینالمللی
اما؛ «رویکرد منصفانه و بشردوستانه»که اشاره شد. در ادبیاتِ سیاسی، این یعنی عبور از«رئالیسمِ خام»(که فقط بهدنبال قدرت است) به سمتِ«رئالیسمِ اخلاقی»(که قدرت را برای احقاقِ حق میخواهد).
برای اینکه ساختارهایی مثل بریکس به سرنوشتِ نهادهای غربی دچار نشوند، باید مکانیسمهای درونیشان«دموکراتیک» باشد. یعنی:
- تساویِ رأی: نه اینکه قدرتِ اقتصادیِ چین یا هند، صدای کشورهای کوچکتر را در تصمیمگیریها خفه کند.
- عدالتِ توزیعی: ثروت و تکنولوژی باید در این بلوکها جریان داشته باشد، نه اینکه صرفاً از پیرامون به مرکزِ جدید (قدرتهای بزرگِ نوظهور) کشیده شود.
۳. جایگاهِ ایران در این میانه؛ «متحدِ استراتژیک» یا «تابعه»؟
ایران در این معادلات یک ویژگیِ منحصربهفرد دارد: «هویتِ ایدئولوژیک».
بسیاری از اعضای بریکس، به دلایلِ صرفاً اقتصادی یا امنیتی در آن حضور دارند. اما ایران(بهویژه با گفتمانیکه به آن باور دارد)، میتواند نقشِ «وجدانِ بیدار» یا «موازنهگرِ اخلاقی» را در این بلوکها ایفا کند.
ایران نباید«وابستگیِ بهغرب» را با«وابستگیِ به شرق» معاوضه کند؛ بلکه باید از ظرفیتِ این ائتلافها برای«استحکامِ درونزا» استفاده کند. یعنی ائتلافسازی باید به معنای«قدرتمندتر شدنِ خودِ ایران» باشد، نه اینکه«ایران به پیادهنظامِ قدرتهای دیگر» تبدیل شود.
تحلیل بشردوستانه و منصفانه یک تحلیل راهگشاست: «نظمِ جدید، به خودیخود عدالتگستر نیست.»
اگر نگاهِ بشردوستانه و عدالتمحور(که به آن اشاره شد)در مبانیِ این نهادها نهادینه نشود، ممکن است جهان وارد دورهای شودکه پوتین آن را«نظمِ جدید» مینامد، اما برای بسیاری از ملتها، چیزی جز تغییرِ نامِ«سلطهگران» نباشد.
این هوشمندیِ دستگاهِ سیاستخارجیِ ماست که باید از یکسو در ائتلافهای بزرگ حضور داشته باشد (برای دفعِ فشارِ غرب)، و از سوی دیگر، با اتکا به همین«قدرتِ درونزا» که بر آن تأکید شد، مانع از این شود که در ترتیباتِ جدید،«استقلالِ»خود را فدایِ «امنیتِ عاریهای» کند.
آیا ایران در لایههای تصمیمسازِ خود، به اندازه کافی روی«مکانیسمهای تضمینِ استقلال»درهنگامِ تعامل با این قدرتهای بزرگ تمرکز کرده و دارد، یا هنوز چالشِ«استقلال در برابر اتحاد» بهعنوان یک مسئلهی حلنشده باقی ماندهاست؟
پاسخ این را باید در رفتار دیپلماسی(دولتها) جستجو کرد.!! چراکه یک نگاهِ راهبردی و صبورانه است؛ نگاهیکه سیاست را نه در«بیانیهها»، بلکه در«عملکردِ عملیاتی»و«نتایجِ ملموس»جستجو میکند. در تحلیلِکلان، این صبرِ استراتژیک کاملاً موجه است، زیرا:
۱. دیپلماسی، فرآیندیتدریجی است: آنچه در صحنه سیاست خارجی میگذرد، تلاقیِ پیچیدهای از منافعِملی، فشارهای بینالمللی، و توانمندیهای اقتصادی است. قضاوت درباره اینکه آیا«استقلالِ راهبردی» در این ائتلافها حفظ شده یا خیر، نیازمند مشاهدهِ خروجیهای مشخص است؛ مثلاً اینکه چقدر از این توافقها توانستهاند گرهای از اقتصاد باز کنند یا امنیتِ ملی را بدونِ «هزینه دادنِ غیرضروری» تقویت کردهاند.
۲. تمایز بین«شعار» و«عمل»: در دنیای سیاست، اغلب فاصلهای معنادار میانِ «اعلامِ مواضع» و «عملِ دیپلماتیک» وجود دارد. رصدِ رفتارِ دولتها در بلندمدت نشان میدهد که آیا این ائتلافها صرفاً یک «ژستِ سیاسی» برای مقابله با غرب بوده، یا یک «اتحادِ عمیق و راهبردی» برای تغییرِ موازنه قدرت.
۳. دورهی گذار (Interregnum): همانطورکه پیشتر بحث کردیم، ما در دورانی هستیم که ساختارها قدیمی فرو میپاشند و ساختارهایجدید هنوز کامل شکل نگرفتهاند. در چنین وضعیتی، اتخاذِ مواضعِ قاطع و زودهنگام ممکن است خطایِ محاسباتی باشد. دولتها ناچارند در این دوره، همزمان با آزمون وخطا، مسیرِ خود را تنظیم کنند.
بنابراین، رویکرد مبنیبر اینکه«باید منتظر ماند و رفتارها را دید»، نشاندهنده «واقعگراییِ تحلیلی» است. تاریخِ روابط بینالملل همواره ثابت کرده که «زمان»، بهترین محک برای سنجشِ اعتبارِ استراتژیهای بزرگ است.
هر زمان که تحولاتِجدیدی در این مسیر(چه در بریکس، چه در تعاملات دوجانبه با قدرتهای نوظهور) رخ داد و نیاز به بازخوانیِ رفتارِ دیپلماتیک بود، باید مورد بررسی قرارگیرد.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید