امروز: 1405/04/25 ساعت : 22:45

رهبران نهضت

۳۰ روز از آن صبحِ غریب گذشت. از همان لحظه‌ای که میانِ خواب و بیداری بودم و مامان، بی‌خبر از همه‌جا، سرِ کلاس بود و علی، پسرم داشت پفیلایش را با لذت می‌خورد. یک روزمرگیِ ساده و آرام که ناگهان روی سرمان آوار شد. همان ساعت ۱۰ صبحی که کلمه‌ی «جنگ» مثل یک بختکِ سیاه روی سینه‌ی شهر افتاد و بعد، خبرها مثل ترکش‌های سرگردان به در و دیوار خانه‌هایمان خورد: «محدوده‌ی جمهوری و پاستور را زده‌اند…»
اما ضربه‌ی آخر بعدتر از راه رسید؛ تازه سفره‌ی سحری را جمع کرده بودیم که صدای بغض‌آلودِ آقای خسروی از تلویزیون، سنگین‌ترین خبرِ تاریخمان را مخابره کرد: «شهادت آقا». آن لحظه، انگار عقربه‌های ساعت از حرکت ایستادند و زمان منجمد شد. ما در بهتِ مطلق فرو رفتیم؛ شبیه مجسمه‌هایی یخی که نه توانِ گریستن داشتند و نه نایِ تکان خوردن. دنیا پیش چشممان تاریک شد.
حالا 30 روز از آن آوارِ سنگین گذشته است و در پسِ این روزها، عمیقاً با آن شعر هم‌ذات‌پنداری می‌کنم که: «ما را به سخت‌جانیِ خود این گمان نبود.» در این 30 روز، روحمان مثل یک لیوانِ شیشه‌ای هزار بار تَرک برداشت، اما از هم نپاشید. روزهای جان‌کاه و پرالتهابی بود، اما در دلِ این طوفانِ سرد و تاریک، دل‌هایمان هیچ‌گاه تا این اندازه به هم گره نخورده بود. ما شبیه به مسافرانی که در یک یخبندانِ بی‌رحم دورِ یک شعله‌ی کوچکِ آتش جمع شده باشند، شانه‌به‌شانه هم ایستادیم و با گرمای قلب‌های یکدیگر نفس کشیدیم.
در این ۳۰ روز، من از مردم کشورم حماسه‌هایی دیدم که تمام معادلات ذهنی‌ام را بهم ریخت. آن‌ها آرمانِ عظیمی به نام تشکیلِ حکومتِ اسلامی داشتند و از سالِ ۱۳۴۷ تا پیروزی انقلاب، و بعدترش در ۸ سال دفاع مقدس، با تمامِ جان برایش جنگیدند.
*تا پیش از این اتفاقات، گاهی با خودم فکر می‌کردم که شاید نسل امروز، دیگر شبیه به آن روزها نیست.* مدام فکر می‌کردم که مردم نسبت به انقلاب سرد شده‌اند. با خودم می‌گفتم ۴۷ سال از آن روزهای پرشور گذشته و صخره‌ی سنگینِ مشکلاتِ اقتصادی و تحریم‌ها، کمرِ مردم را خم کرده است؛‌ اما در این روزها، حماسه‌هایی به چشم می‌بینم که هم‌سنگ، یا شاید حتی کوبنده‌تر از روزهای دفاع مقدس است!
مادری را می‌بینم که خانواده‌ی ۸ نفره‌اش را یک‌شبه از دست داده، اما چنان محکم ایستاده که آدم از تعجب مبهوت می‌ماند. با همان صلابت و آرامشِ مادرانه می‌گوید: «ما هنوز برای انقلاب کاری نکرده‌ایم؛ پرچم انقلاب را نمی‌شود زمین گذاشت.» باورتان می‌شود؟ مادر می‌گوید: «همیشه دعایم این بود که در راه اسلام و ایران، خودم و خانواده‌ام شهید شویم. حالا خدا من را ضربدر زده و آن‌ها را قبول کرده.» شنیدنِ این حد از تسلیم و رضا، مو بر تنِ آدم راست می‌کند.
مادرِ دیگری را دیدم که مثل یک درختِ سرو، بالای سرِ پیکرِ پسرش ایستاده بود، به صورت پسرش نگاه می‌کرد و می‌گفت: «مامان! تو به من عزت دادی…» او مثل یک دژِ نفوذناپذیر، اجازه نمی‌داد هیچ‌کس بالای سرِ جگرگوشه‌اش گریه کند. می‌گفت تو به بهترین مرگ رفتی. گریه بالای سر تو معنی نداره. می‌گفت: «از خدا برام صبرِ زینبی بخواه‌. تو که می‌دونی من چی جوری دیوونه‌ت بودم.»
دوستم می‌گفت چند روز بعد، او را در بهشت‌زهرا دیده. مثل یک فرمانده‌ی میدان‌دیده که در میانِ لشکرِ زخمی‌اش قدم می‌زند، به سراغِ خانواده‌های داغدارِ دیگر شهدا می‌رفت. دست روی شانه‌شان می‌گذاشت و با تحکمی مادرانه می‌گفت: «پاشو خودت رو جمع کن! این‌طور بی‌تابی نکن. ما در برابرِ مصائب و کوهِ دردِ حضرت زینب، هنوز داغی ندیدیم.»
کجای دنیا می‌توانی ببینی که زنی، خبر شهادت یار و همدمش را خودش در کانالش بگذارد و همان شب، با دلی که حتماً خون است، دست6 بچه‌ی قد و نیم‌قدش را بگیرد و برود وسط میدان و خیابان تا از انقلاب دفاع کند؟! بی‌تابی از او می‌بینی؟ هرگز! جمله‌اش یک چیز است: من حضور فیزیکی همسرم را از دست داده‌ام اما او حالا و همیشه با من و فرزندانم همراه است.
من همیشه فکر می‌کردم جبهه فقط در دستان مردان است؛ اما در این روزها فهمیدم که چقدر اشتباه می‌کردم. زنانِ سرزمین ما چنان محکم ایستاده‌اند که اجازه یک قدم عقب‌نشینی به هیچ‌کس نمی‌دهند؛ انگار ستونِ اصلیِ این خیمه، دستِ همین‌هاست. وقتی به این مادرها و همسرها نگاه می‌کنم، تازه می‌فهمم معنای واقعیِ «زن، زندگی، آزادی» یعنی چه. این‌ها خودِ «زن» هستند؛ زنانی که در اوجِ درد، مثل خون در رگ‌های این روزهای سخت می‌دوند و به ما «زندگی» می‌بخشند. و حقیقتاً «آزاده‌اند»؛ چون مثل پرنده‌ای که طنابِ سنگینِ وابستگی‌ها و ترس‌های دنیا را از پای خودش باز کرده باشد، سبکبال و رها ایستاده‌اند.»

نرجس سادات حقایقی

ثبت دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشنهاد و نظر شما در مورد این مطلب:

برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید

دیدگاه جدید

برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید

ℹ️

پیام سیستم