یادداشت از نجمه صالحی – استان قم، شهر قم
فیلم سینمایی «لباس شخصی» از جمله فیلمهای ایرانی است که بر مبنای رویدادهای دهه شصت به ویژه انحلال تشکیلات حزب توده ساخته شده است. طراحی صحنه و انتخاب بازیگران شبیه همان دوران است و فیلم در ساختن یک معمای امنیتی، بسیار بیشتر از ساختن یک جهان انسانی، موفق است.
این فیلم، از همان ابتدا مخاطب را وارد یک پرونده پیچیده میکند، نفوذی کیست؟ به چه کسی میتوان اعتماد کرد؟ ارتباطها به کجا میرسد؟ و سرنخها قرار است ما را به چه کسی برسانند؟ این تعلیق تا پایان فیلم، مهمترین برگ برنده آن است، اما مسئله از جایی آغاز میشود که قرار است پشت این پروندههای امنیتی، آدمها و احساساتشان را ببینیم. یکی از مهمترین نمونهها، ماجرای دخترشهید یکی از شخصیتهای اصلی داستان یعنی یاسر است. انتظار میرود مواجهه پدر با پیکر دخترش، یکی از عاطفیترین و ماندگارترین لحظات فیلم باشد، لحظهای که باید بخشی از شخصیت یاسر را برای مخاطب آشکار کند و نشان دهد این مرد امنیتی، پیش از آنکه یک مأمور باشد، پدری داغدار است؛ اما صحنه آنچنان که باید مجال شکلگیری این حس را پیدا نمیکند. نه اندوه پدر به اندازه کافی دیده میشود و نه فقدان دختر به تجربهای عاطفی برای مخاطب تبدیل میشود. گویی سازنده فیلم نیز چندان علاقهمند نیست در این نقطه مکث کند و ترجیح میدهد هرچه سریعتر به پرونده بازگردد.
همین اتفاق در ماجرای جنگ و عملیات فکه نیز تکرار میشود. تصویر کامیونی از پیکرهای شهدا که در نتیجه یک خیانت بر روی هم قرار گرفتهاند، بالقوه میتوانست یکی از تکاندهندهترین تصاویر فیلم باشد. اما وقتی درِ کامیون باز میشود، انتظار عاطفی مخاطب برآورده نمیشود، صحنه به جای آنکه مخاطب را متوقف کند، بیشتر شبیه پلی برای عبور سریعتر به مرحله بعدی داستان است.
به نظر میرسد «شهید» در اینجا بیشتر یک عنصر روایی است تا یک انسان که فقدانش باید احساس شود. شاید بتوان گفت مشکل اصلی «لباس شخصی» دقیقاً همین است، فیلم اطلاعات دارد، تعلیق دارد، پرونده دارد، مظنون دارد و حتی بازسازی تاریخی قابل توجهی دارد اما احساس در شخصیتها کم است.
یاسر به عنوان شخصیت محوری، بیش از آنکه مخاطب را با جهان درونی خود همراه کند، او را با مأموریتش همراه میکند. ما میفهمیم چه میکند، اما کمتر میفهمیم چه احساسی دارد. میفهمیم به دنبال نفوذی است، اما کمتر با ترس، خشم، دلتنگی، پدر بودن و رنج او زندگی میکنیم. در نتیجه، شخصیت به جای آنکه در ذهن مخاطب «زیست» شود، بیشتر در ذهن او «دنبال» میشود.
از منظر یادشده، گاهی این احساس به وجود میآید که اگر برخی نشانههای بصری و هویتی فیلم ــ از پرچم و تصاویر امام خمینی(ره) گرفته تا نشانههای صریح مربوط به فضای جمهوری اسلامی ــ از آن حذف شود، بخش قابل توجهی از فیلم میتوانست به یک تریلر پلیسی ــ امنیتی غربی شبیه شود، مأمورانی که یک پرونده نفوذ را دنبال میکنند، مظنونهایی که یکی پس از دیگری کنار میروند و سرنخهایی که مخاطب را تا پایان نگه میدارند. البته این شباهت به معنای ضعف ژانری نیست، چه بسا فیلم در استفاده از قواعد ژانر، موفقتر از انتقال جهان ارزشی و عاطفی خود عمل کرده است. مسئله اینجاست که چرا فیلمی درباره یکی از حساسترین مقاطع تاریخ جمهوری اسلامی و فعالیت حزب توده، تا این اندازه از روح تاریخی و انسانی آن دوره فاصله میگیرد؟
دهه شصت فقط اتاقهای شنود، پروندههای امنیتی، جلسات اطلاعاتی و تعقیب نفوذیها نبود. پشت این مناسبات، نسلی ایستاده بود که جنگ را تجربه کرده، عزیز از دست داده، به امام و انقلاب تعلق خاطر داشته و امنیت را به عنوان یک «مأموریت سازمانی» نمیدانست. در بسیاری از موارد ماموریت برای آنها به عنوان بخشی از یک باور و آرمان بود.
«لباس شخصی» اگر میتوانست این لایه را به اندازه پرونده امنیتی خود جدی بگیرد، احتمالاً با اثری مواجه بودیم که افزون بر نشان دادن یک فیلم پلیسیِ خوب، تصویری ماندگار از انسانهایی نمایش دهد که در یکی از پرالتهابترین مقاطع تاریخ معاصر، میان وظیفه، اعتقاد، رفاقت، خیانت و فقدان زندگی میکردند.
میتوان چنین بیان کرد که مشکل فیلم این است که گاهی آنقدر درگیر پرونده میشود که آدمهای داخل پرونده را فراموش میکند و شاید به همین دلیل است که بعد از پایان فیلم، بیش از آنکه چهره و رنج آدمهایش در ذهن بماند، این سؤالها و سرنخهای پرونده است که باقی میماند.
پ.ن: با وجود نقدها و کاستیهای یادشده، تماشای این فیلم را به علاقهمندان تاریخ معاصر انقلاب توصیه میکنم، زیرا میتواند زمینهای برای آشنایی بیشتر با بخشی از تحولات و مناقشات آن دوره فراهم کند.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید